خاطرات شماره هفت
|
رودخانه ریو د لا پلاتا (ریور پلاتا یا رویور پلیت) آرژانتین
آماده سازی برای صعود به قله دماوند
بازدید از قلعه بابک و تخت سلیمان
|
|
گذر قطری در سریلانکا چند ماه پیش بنا بر دلایل شغلی برای رفتن به بندری در سری لانکا با هواپیما به فرودگاه شهر کولومبو رفتم، بندری که قرار بود به آنجا بروم در قسمت شمال شرق این کشور بود و همانطوری که میدانید کولومبو در جنوب غربی سریلانکا قرار دارد، به همراه چند نفر از دوستان به وسیله اتوبوس راه افتادیم. صبح بود و مسیر حدود ده ساعت طول میکشید، در طول روز از مسیرهایی عبور کردیم که دیدنیهای زیادی داشت، در حقیقت تجربه جالبی بود. این مسیر کاملا سر سبز بود، درست است که هنوز تکنولوژی کاملا به این مناطق نفوذ نکرده بود اما طبیعت حرف اول را میزد. از جمله زیباییهای این مناطق به نکات زیر میشود اشاره کرد: بارانهای شدید و پر برکت، مزارع سرسبز و شالیزارهای زیبا، باغهای میوه مثل درختان نارگیل فراوان، تپه های پر از درخت و سر سبز، آسمان کاملا پوشیده از ابر، حیوانات آزاد مثل میمون، طاووس، سنجاب، آهو و انواع و اقسام پرندگان، مردم خونگرم مناطق بین راه، مناطق سرسبز که برای آرامش مردم و توریستها طراحی شده بود، غذاهای خوشمزه بین راهی، هوای مطبوع پاییزی، محیط های آرام و آرامش بخش همه و همه دست به دست هم داده بودند تا احساس خوشایندی به من دست دهد. این نکته را بگویم که این زیباییها وقتی در چشم بشر زیبا دیده میشوند که شخص چشم زیبایی بین داشته باشد، این یک حقیقت است که در یک محیط خاص دربین دو نفر یک نفر ممکن است در حال زجر کشیدن باشد و دیگری در حال لذت بردن، این مسئله دلایل زیادی دارد. درهرصورت به عقیده من تمام چیزهای دنیوی و مادی ناقص هستند و ما نباید انتظار تکامل در چیزهای مادی داشته باشیم، به همان مثل معروف نیمه پر و خالی لیوان میرسیم. چه بهتر که نیمه پر را ببینیم و حالش را ببریم، البته باید مواظب نیمه خالی هم بود یعنی واقع بینانه عمل کرد. خلاصه آنروز تا غروب که به شمال شرق سری لانکا رسیدیم غرق در زیباییهای طبیعت بودم، بندر ترینکومالی شهر کوچکی هست که در منطقه ببرهای تامیل قرار دارد، از چند ماه قبل دولت سریلانکا و ببرهای تامیل صلح کرده بودند و منطقه امن بود، توریستهای فراوانی به این منطقه میامدند و از طبیعت صرف لذت میبردند. در چند روز بعدی در ترینکومالی کلی از طبیعت لذت بردم و خدا را شکر کردم. |
|
نخ بستن به درخت و ضریح هندوها در ادامه خاطره بالا در بندر ترینکومالی سریلانکا به یک معبدهندوها رفتم، این معبد روی یک تپه در داخل یک قلعه بزرگ بنا شده بود، قلعه اولین بار به وسیله پرتغالیها بنا شده بود و بسیار زیبا بود. افراد زیادی برای بازدید از این معبد به آنجا آمده بودند، چند نکته توجه من را به خود جلب کرد که علامت سؤالهایی را در ذهنم روشن کرده است، یکی اینکه مردم برای روا شدن نذرهایشان به درختان اطراف معبد پارچه های زیادی گره زده بودند، درست مثل بعضی نقاط در کشور خودمان که این کار را انجام میدهند. بعد آمدم داخل معبد و در کمال تعجب دیدم که یک ضریح در داخل معبد وجود دارد که شباهت بسیار زیادی به ضریح های شیعیان ایران و امامزاده ها و امامهای ما دارد. عجب شباهتی. نمیدانم این شباهتها اتفاقی بودند و یا اینکه یکی از دیگری نمونه برداری کرده بود. در ادامه این مطلب در یکی از شهرهای هند هیئت هایی شبیه هیئت های سینه زنی خودمان در یکی از مراسم هندوها دیدم که شباهتهای بسیار زیادی به هم داشتند مانند صف آرایی مردم و طبل و سر و صداها، در همانجا یک عکس دیدم که یک زن با شمشیر به همراه یک شیر که در جلو او دراز کشیده بود وجود داشت مثل یکی از سمبلهای خودمان منتها اینبار یک زن دیده میشد. تفسیر و تعبیر این شباهتها به عهده خودتان هست و من هیچ اظهار نظری در این مورد نمیکنم چون هرفردی استنباط شخصی خودش را دارد و برداشتها مختلف هست، تنها چیزی که مهم است اینست که هیچ خودبافته ای در موارد ذکر شده وجود ندارد و تمامی آن عین واقعیت است، چند تا از این عکسها در قسمت عکس های جهان همین سایت موجود است. |
|
تایپ سریع چند سال پیش در حال تایپ بودم، مطابق معمول با یک انگشت و ماکزیمم دو انگشت این کار رو انجام میدادم و دائم نگاهم بین صفحه کلید و مانیتور درحال چرخش بود. یکی از دوستانم که دستان من را با نگاهش دنبال میکرد گفت میخوای تایپ سریع رو یاد بگیری؟ گفتم خوب آره. شروع کرد به آموزش و گفت من استارت کار رو میزنم و تو باید با تمرین این کار رو کامل کنی. دو انگشت سبابه دستهای چپ و راست باید روی حروف اف و جی قرار بگیرند، هر انگشت مسئول چند کلید هست و این امر به مرور زمان باید کاملا برای آن انگشت به خصوص تعریف شود. یک جمله انگلیسی هست که تمام حروف الفبا در آن قرار دارد، این جمله باید به کرار تایپ شود، خلاصه اولش خیلی اذیت شدم ولی از جایی که اگر به کاری یا چیزی گیر بدم تا دینش رو در نیارم ول کن نیستم، با وجود اینکه اطرافیان بارها به خاطر تایپ عجیب و غریبم مسخره ام کردند ولی بالاخره با تمرین زیاد توانستم با سرعت و خطای کم تایپ کنم. جالب اینکه بعد از یاد گرفتن تایپ انگلیسی به سرعت تایپ سریع فارسی رو هم تمرین کردم و ایندفعه به راحتی تونستم این کار رو هم یاد بگیرم. در حقیقت حالا اصلا به صفحه کلید نگاه نمیکنم و حتی از تایپ کردن لذت هم میبرم. یک چیز رو به خاطر داشته باشید: کار نیکو کردن از پر کردن است. |
|
قطع درختان در نیوزیلند برای بارگیری تنه درختان با کشتی به نیوزیلند رفته بودیم. در اسکله وقتی انبوه تنه درختان را دیدم با خود گفتم آخه مگه یک کشور به این کوچکی چقدر درخت داره که اینهمه صادرات داره. یاد جنگلهای شمال ایران افتادم که خیلی از جاهاش کچل شده. برام قابل باور نبود که یک کشور پیشرفته اینطوری به جون جنگل هاش بیفته. خلاصه از یکی از دست اندرکارای نیوزیلندی سؤال کردم تکلیف این همه درخت قطع شده چیه. ایشان گفت نگران نباش ما بی برنامه کار نمیکنیم. در حقیقت این نوع درخت از زمان کاشته شدن بیست و پنج سال طول میکشه تا آماده قطع شدن بشه، ما هر درختی که میبریم جاش یک نهال میکاریم، به دقت برنامه ریزی شده که وقتی به انتهای مناطق قطع درخت برسیم اولین نهال کاشته شده بیست و پنج ساله شده و آماده بریده شدن هست به این طریق هیچ وقت جنگلهای نیوزیلند از بین نمیروند. امیدوارم عزیزان مسئول در ایران هم جنگل دوست باشند. |
|
صعود به قله توچال تهران بعد از یک ماه ورزش های هوازی شدید جهت صعود به قله های بلند ایران، برای تست بدن با دو تا از دوستان تصمیم به صعود به قله توچال گرفتیم، بیشتر هدفم تست قدرت بدنی و نفسم بود، در حقیقت قله چهار هزار متری توچال مسیر سختی ندارد و نسبتا راحت هست ولی برای تست بد نیست، طبق برنامه ریزیهای قبلی با بستن کوله یک روزه صبح ساعت پنج پای کوه بودیم و صعود رو شروع کردیم هر چه بالا میرفتیم به خودم امیدوارتر میشدم، تا ایستگاه پنج رو یکضرب رفتیم ولی از جایی که کمی شکمو هستم و بقیه گروه هم مایل به خوردن صبحانه بودند در رستوران ایستگاه پنج املت خوشمزه ای زدیم تو رگ و این مسئله مارو حدود نیم ساعت عقب انداخت، خلاصه بعد از سوخت گیری راه افتادیم و میدانید که از ایستگاه پنج تا هفت شیب مسیر تند تر میشه و کلی انرژی خرج کردیم تا رسیدیم به ایستگاه هفت و بالاخره ساعت یازده و نیم ( یعنی یک صعود با مدت شش ساعت و نیم) به قله توچال رسیدیم، همان قله ای که بعضی ها میگن شلوغ ترین قله جهان هست! خیلی حال داد چون جدا از اینکه به قول بر و بچ قله رو زدیم، بهم ثابت شد که تمرینات هوازی مفید بود. البته برگشت رو با تله کابین اومدیم پایین.
|
|
باز هم جازدن تو صف رفته بودیم مرکز خرید مهستان کرج، هوس کردیم یک اسنک بزنیم تو رگ، خلاصه تو صف وایستادم تا نوبتم بشه، یک خانمی بعد از من اومد ولی رفت اون جلو، نوبت من که شد زودتر اسنک ها رو قاپید و به قول معروف زرنگ بازی کرد! هرچه گفتم نوبت من بوده اعتنا نکرد و با پررویی به کارش ادامه داد، اما چون از عمل تیز بازیش هول شده بود دستش لغزید و دو تا از اسنکهاش افتادن رو زمین، یک نگاه معنی دار به من کرد و زیر لب گفت نوبت من نبود!!!! من فکر میکنم این خانم آدم بدی نبود چون خدا سریعا نتیجه کارش رو بهش نشون داد، فکر میکنم ایشان به این راحتی ها دیگه بی نوبتی نکنه. کارهای تیز بازی و حقه بازی به بعضی ها هم میسازه، البته اینطوری فکر میکنن، غافل از اینکه چون خیلی از خدا دور شده اند چوبش رو در آینده به یکباره اما بدجوری خواهند خورد. البته این نظر شخصی من است و دلیلش هم اینست که اعتقاد دارم خدا عادل هست. |
|
رودخانه ریو د لا پلاتا (ریور پلاتا یا رویور پلیت) آرژانتین در یک سفر به بندر روزاریو در آرژانتین یک روز و نیم در داخل رودخانه ریور پلاتا یا رودخانه نقره با کشتی مسیر طی کردیم. مسیر این رودخانه بسیار زیبا هست و اطراف آن خیلی سر سبز هست، عمق این رودخانه تا مسیرهای طولانی قابل کشتیرانی به وسیله کشتیهای اقیانوس پیما هست. این رودخانه شعب بسیار زیادی دارد و بسیار پر آب هست، خداوند نعمات بسیار زیادی را به این کشور داده است، مردم این کشور از این نعمات خیلی خوب استفاده میکنند، میدانید که آرژانتین صادرات بسیار زیاد غلات و دانه های روغنی دارد. شهر های بسیار زیادی در کنار این رودخانه قرار دارند که اغلب در هنگام ورود اسپانیاییها به آمریکای جنوبی ساخته شدند. میدانید که ماژلان هم به دهانه این رودخانه آمد، ایشان در جستجوی یک آبراه به اقیانوس کبیر یا همان اقیانوس آرام بود. این رودخانه ماهی هم خیلی داره البته اقرار میکنم که هرکار کردم نتونستم تو این رودخانه ماهی بگیرم! نمیدانم چرا طلسم شده بودم. مردم به قایقرانی علاقه خاصی دارند و خیلی روی رودخانه تردد دارند، میدانید که قایقرانی خیلی برای تمدد اعصاب خوب هست و آرامش به انسان میدهد. خاک آرژانتین بسیار حاصلخیز هست و آب هم به وفور دارند، میوهها و دیگر محصولات زراعی مثل صیفیجات بسیار خوش طعمی دارند و همین الان که یادش میفتم دهنم آب میفته. همینطور محصولات لبنی خیلی خوبی دارند مثلا شیر و ماست بسیار خوش طعمی دارن. خدا خیلی دوستشون داره. یکسری از عکس های این رودخانه در قسمت عکس های جهان همین سایت موجود هست. واقعا دیدنی هستند و من به این رودخانه و مردم خونگرم آرژانتین خیلی احترام میگذارم. |
|
سال نو در چین پارسال سال نو چینی را در نانتونگ بودیم، مراسم سال نو چینی ها خیلی جالب هست، کشوری که همش در حال کار و فعالیت هست در طول تعطیلات سال نو در حال استراحت بودند، اما نکته ای دیگر که قابل ذکر است آتش بازی فراوان در سطح شهر هست، حجم آتش بازی خیره کننده بود، چینی ها عقیده دارند اگر آتش بازی نکنند بخت مالی آن سالشان بسته خواهد بود، برای همین تمام مردم حتما آتش بازی میکنند. سال های چینی کلا دوازده سال هستند منظور همان حیوانات معروف هستند که در ایران هم مردم با آنها آشنایی دارند مثل سال خوک، ببر، گاو و غیره. دلیل این امر هم این بوده که چینی های قدیم واحد شمارش نداشته اند و دوازده سال را نامگذاری کرده بودند، بعد از دوازده سال دوباره برمیگردند به همان حیوان اولی. طالع بینی چینی که بر اساس سال تولد هست در این کشور بسیار مورد قبول هست.
نکته قابل توجه اینه که با وجود آتش بازی فراوان به مناسبتهای مختلف در چین، ایمنی این کار بسیار بالا هست و من که نشنیدم بگویند فلان جا آتش گرفت ویا اینکه فلانی سوخت. سروصدای این مراسم بسیار بالا هست و از فواصل دور به راحتی شنیده میشود. خودشان عادت دارن و اصلا ککشون هم نمیگزه! اما صدا برای ما زیاد هست. عکس هایی از مراسم سال نو در قسمت عکس های جهان همین سایت موجود است. |
|
طریقه غذا خوردن ملل مختلف نکته ای در مورد غذا خوردن ملل به ذهنم رسید که گفتنش خالی از لطف نیست در حقیقت ملل مختلف به مرور زمان عادتهای غذا خوردن خاصی پیدا کرده اند که برای بقیه جالب هست چند مثال در پایین ذکر میکنم که حداقل برای خود من بسیار جالب بود: در چین و ژاپن و بعضی کشورهای شرق آسیا مردم با دو چوب ( چاپ استیک ) غذا میخورند و فقط برای غذا های خیلی آبکی یک قاشق بزرگ با جنس چینی دارند. در صورتی که در اروپا مردم بیشتر غذا هایشان را با کارد و چنگال میخورند، قاشق خیلی در غذا خوردن آنها نقش ندارد، اگر چه برای سوپ قاشق های خاصی دارند. همانطوری که میدانید ایرانیان و اعراب در گذشته با دست غذا میخورده اند و ابزار غذا خوری کنونی از بقیه جاها مثل اروپا به خاورمیانه راه پیدا کردند. اروپاییها در مورد غذا خوردن بسیار حساس هستند و بیشتر از آب و تاب غذا به چیدمان میز غذا و تمیزی و سلیقه چیدن وسایل اهمیت میدهند، البته خود غذا هم باید کم حجم و با ویتامین و پروتئین باشد. در سالهای اخیر با آمدن غذاهای فست فود سرعت غذا خوردن ملل زیاد شده است، اما این کمپانیها هم در جهت سالم بودن و کم استرس بودن غذا خوردن کارهایی انجام داده اند. غذاهای ایرانی صفات خاص خود را دارند اگر کمی توجه کنید میبینید که هنوز نان یک عنصر مهم در کنار غذا هست در صورتی که در کشورهای اروپایی و خاور میانه یا امریکایی این مسئله به مراتب کمتر دیده میشود و ملت به نانهای فانتزی آن هم به مقدار بسیار کم بسنده میکنند، ما ایرانیها به غذاهای پرحجم عادت کرده ایم مثلا برنج پر حجم کم انرژی پر نشاسته که ارزش غذایی کمی دارد خیلی در وعده غذایی ما نقش دارد. یا اینکه کباب کوبیده پر از پیه و چربی یکی از غذاهای خوشمزه و اعیانی است. اروپاییها سعی میکنند در هنگام ابتدای غروب شامشان را صرف کنند و در انتهای شب یک اسنک ساده میل کنند اما ما ایرانیها در انتهای شب غذا های پرحجم میخوریم خصوصا در هنگام مهمانیهای مفصل. این امر باعث اضافه شدن چربی و کلسترول بدن در هنگام خواب میشود. در کشورهای شرق آسیا هوف کشیدن غذا با صدا امر عادی هست و بعدش هم بادگلوی جانانه خیلی میچسبد اما در اروپا و خاورمیانه اینها کارهای نکوهیده ای هستند. مردم عادت کرده اند که غذا خوردن نباید با سروصدا همراه باشد. در ایران روغن و نمک هنوزهم به وفور درغذاها یافت میشود درصورتی که در شرق آسیا و اروپا غذاهای بخارپز و آب پز شده بیشتر یافت میشود و نمک هم کمتر در غذا استفاده میشود. در خاور دور آبجو به عنوان یک نوشیدنی بغل غذا پذیرفته شده در صورتی که درایران و خاورمیانه نوشابه های بدون الکل جای آنرا گرفته است. در اروپا بیشتر شراب سر میز قرار دارد و آنها با شرابهای مختلف خودشان را درهنگام غذا خوردن ریلکس میکنند. |
|
زبان فارسی یک بازرس مصری چند روز رو کشتی مهمان ما بود، یک روز یک متن فارسی که در رابطه با رنگ کشتی بود رو کامپیوتر بازبود، داشتیم براش ترجمه میکردیم که اومد جلوتر و دید خطش براش قابل خواندن هست. گفت این که خط عربی هست، بعد شروع کرد به خواندن کلمات، وقتی که میخواند میگفت اه این کلمه که عربی هست، اون کلمه که انگلیسی هست فقط با خط عربی نوشته شده، دیدیم که به اون صورت نیازی به ترجمه ندارد و خودش کلمات را ریشه یابی میکرد! همانطوری که میدانید خط ما ایرانیها خط میخی بود که بعد از حمله اعراب به ایران تبدیل به خط عربی شد، به این طریق کلمات عربی زیادی وارد زبانمان شد. کلمات فرانسوی و روسی هم در زبان ما پیدا میشود. اما کلمات انگلیسی کماکان در حال ورود به زبانمان هستند و با پیشرفت تکنولوژی این کلمات به شدت در حال ازدیاد هستند چون تکنولوژی از کشورهای پیشرفته به ما میرسد متعاقبا کلمات مربوط به آنها هم ا زآنجا به ما میرسد، البته در چند سال اخیر اساتید فن سعی در تبدیل این کلمات به کلمات متعادل فارسی کرده اند که بعضی از آنها آوای نامتعارفی دارند و مردم کمتر از آنها استقبال میکنند. اگر بخواهیم کلمات عربی و انگلیسی و دیگر زبانهای وارد شده به فارسی را حذف کنیم فکر نکنم بشود صحبت کنیم. در چین سعی شده است که تمام کلمات وارد شده خارجی تبدیل به کلمات معادل چینی بشوند و کمتر حروف وارداتی خارحی دارند. |
|
دو جزیره جالب در دو اقیانوس از شرق آسیا برای بارگیری یک بار ذرت فله از طریق اقیانوس هند و اقیانوس اطلس جنوبی به سمت آرژانتین طی مسیر کردیم، از کنار دو جزیره جالب رد شدیم که بیان روایت آنها خالی از لطف نیست. اولیش جزیره زیبای موریس بود، حتما میدونید که رضا شاه پهلوی به دست انگلیسی ها به این جزیره تبعید شد و تا آخر عمر همانجا ماند. این جزیره خودش یک کشور مستقل هست و در نزدیکی جزیره ری یونیون فرانسه و ماداگاسکار قرار دارد. چند عکس از این جزیره زیبا در قسمت عکس های جهان همین سایت وجود دارد. جزیره بعدی جزیره زیبای تریستان در وسط اقیانوس اطلس جنوبی هست، این جزیره از جزایر بریطانیای کبیر هست و شکلش مثل یک کیک ورم کرده هست. این جزیره هم مسکونی هست و برای تمدد اعصاب نقطه ای بسیار دور از سرزمین های شلوغ است. یکسری انسانها اینجور مناطق را به نقاط پر جمعیت ترجیح میدهند. چند عکس از این جزیره زیبا در قسمت عکس های جهان همین سایت وجود داره. تصور کنید که این جزیره ها چه طور برای اولین بار کشف شدند. اون زمانی که کشتیها چوبی بودند و با نیروی باد این ور اون ور میرفتند. نه ماهواره ای بود و نه سیستم های پیشرفته دیگر، اون زمان شاههای قاجار در حال شکم و زیر شکم پروری بودند و اروپاییها در حال کشور گشایی و صاحب دنیا شدن، کشورهای صاحب نام اروپایی مثل انگلیس، فرانسه، پرتغال، اسپانیا و هلند در اکثر نقاط دنیا صاحب جزایر متعددی هستند که از باور انسان خارج است. الان هم این کشورها و آمریکا دارن صاحب فضا و دیگر کرات آسمانی میشن و ما داریم همین جا رو زمین کارهای جور واجور میکنیم. خدا به خیر کنه. |
|
آسمان همه جا همین رنگ است میگن آسمان همه جا همین رنگ است، بنا بر تجربه من آسمان هر جایی یک رنگ دارد و در حقیقت آسمان مکان های مختلف با هم فرق میکند. در اثبات این صحبتها مثالهایی میزنم که شاید مسئله را واضح تر کند. در خیلی از کشورهای اروپایی علی الخصوص اروپای شمالی قسمتهای زیادی از سال آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری تیره هستند و حقیقتا اگر من در این چنین محیطی زندگی کنم افسردگی میگیرم. تعدادی از شهرهای چین مثل شانگهای در اکثر روزها غبار آلود هستند و حالت خاکستری عجیبی دارند که دلگیر است. خورشید مناطق استوایی خیلی پر نور و جذاب است، اگر چه فصلهای سال در این مناطق همیشه تابستانی است ولی نور خورشید خوبی دارند، اما آیا شما احساس عدم وجود تنوع در این چنین مناطقی نمیکنید؟ هر فصلی زیباییهای خودش رو داره. به نظر من آفتاب نمیکره جنوبی درخشش خاصی داره که در نیمکره شمالی کمتر به چشم میخوره، شاید یک دلیلش غلظت کمتر لایه اوزون در بعضی مناطق نیمکره جنوبی است. در هرصورت این درخشش برای عکس خیلی خوب است و در قسمت عکسهای جهان همین سایت عکس هایی از این پدیده گذاشته ام. در یکی از شبها در نیمکره جنوبی پدیده زیبایی را دیدم، نور مهتاب به شدت از پشت به کشتی میتابید و نم باران از بالا در حال بارش بود، در این زمان بر اثر تابش نورمهتاب یک کمان همانند رنگین کمانی که به وسیله خورشید درست میشود به وجود آمد که البته تک رنگ مهتابی بود، اصلا باورم نمیشد که در شب هم کمان رنگین در آسمان بوجود بیاید. بعضی از دریاها که دارای پلانگتون زیادی هستند در هنگام شب سطح آب این مناطق به حالت فسفری در میاید و رنگ بسیار زیبایی درست میشود که در اثر موج به وجود آمده توسط کشتی این نور بسیار زیبا تشعشع پیدا میکند و عجیب آدم را ریلکس میکند. گفتن این نکته هم لازم است که دیدن این زیباییها چشم زیبا بین هم میخواهد، در شرایط یکسان دید افراد با هم فرق میکند و دیدن زیباییها کار هرکسی نیست. |
|
صعود به قله دماوند صعود به قله دماوند از رؤیاهای من بود، همیشه با خودم فکر میکردم کسی که بتواند به قله دماوند صعود کند فردی با قابلیت های بسیار بالا هست و به نحوی غیر عادی هست. من از بچگی علاقه خاصی به کوه نوردی داشتم ولی تا چند سال پیش به توانایی های خودم در این باب پی نبرده بودم. چند سال پیش برادرم آقای مهرداد سلیمانی به من پیشنهاد کرد که برای تفریح با هم به ایستگاه پنج توچال برویم. من هم بدون داشتن وسایل کوه نوردی مناسب با کمترین امکانات راهی ایستگاه پنج شدم، در این مسیر برادرم از وضعیت بدنی من تعریف کرد و در ضمن اصول اولیه کوهنوردی و فنون آن را بهم یاد داد،خیلی علاقه مند شدم و باز هم کوهنوردی را تجربه کردم. پارسال با یکی از دوستان برادرم مهرداد سلیمانی به نام بهمن محمدی بیشتر آشنا شدم، ایشان چند بار به دماوند صعود کرده بود و دارای تجربه کافی بود، با ایشان در مورد صعود به دماوند صحبت کردم و اطلاعات بسیار خوبی کسب کردم. در خاطره بعدی به تفصیل در مورد آماده سازی برای صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی با استفاده از تجربیات آقای بهمن محمدی ، برادرم مهرداد سلیمانی و استاد عزیز ورزشم آقای مسلم نفیسی صحبت خواهم کرد، اما در ادامه این خاطره به نحوه صعود به قله دماوند خواهم پرداخت. اصل ماجرای صعود به قله دماوند: ساعت نه صبح روز دوم مرداد سال هزار و سیصد وهشتادونه به همراه دوستم آقای بهمن محمدی با ماشین شخصی راهی منطقه کوه دماوند شدیم.حدود ظهر به ابتدای جاده خاکی جبهه جنوبی قله دماوند رسیدیم، این درحالی بود که شدیدا هیجان صعود به دماوند بلندترین قله ایران را داشتم. پس از پرداخت ورودی سه هزار تومانی در ابتدای جاده خاکی شش کیلومتری مجبور به طی مسیر جاده پر از چاله های بزرگ و کوچک شدیم که چندین بار ته ماشین به کف جاده برخورد کرد. خلاصه پس از شش کیلومتر به پناهگاه گوسفند سرا رسیدیم ارتفاع این پناهگاه از سطح دریا سه هزار متر است. یک مسجد بنام مسجد صاحب الزمان در این پناهگاه وجود دارد. وقتی از ماشین پایین آمدم و مسیر صعود را دیدم کمی جا زدم و منظره قله دماوند که انگار در حال خراشاندن آسمان بود را دیدم که خوف به دل آدم مینداخت. به خودم گفتم خواستن توانستن است و باید این مسیر را طی کنم. وسایل را آماده کردیم و یک قاطر اجاره کردیم تا این وسایل را تا ارتفاع چهار هزار و دویست متری یعنی بارانداز سوم برایمان بیاورد. ما از قاطر جلوتر حرکت کردیم و پس از حدود دو ساعت ونیم رسیدیم به پناهگاه چهارهزار و دویست متری، مسیر ساده ای بود با شیب های ملایم، مدت زمان رسیدن به این منطقه بستگی به عوامل زیادی دارد مثل توانایی جسمی و مقدار فشار به بدن، این زمان برای افراد مختلف و در زمانهای مختلف متفاوت است. خلاصه بعد از رسیدن قاطرچادر را بر پا کردیم و بعد از استراحت مختصر برای هوا گیری تا نزدیک آبشار یخی بالا رفتیم و برگشتیم. شب زود هنگام در چادر در بیرون همان پناهگاه خوابیدیم، ساعت چهار صبح روز سوم مرداد هشتاد ونه حرکت را به طرف قله به کمک چراغ قوه روی سر شروع کردیم. البته این دفعه کوله حمله آماده کرده بودیم و اکثر وسایل را توی چادر گذاشته بودیم. تجربه بسیار جالبی بود،خیلی هیجان داشتم، صعود به قله دماوند برایم یک رؤیا بود. در طول مسیر حدود آبشار یخی یعنی در ارتفاع حدود پنج هزار متری به خاطر کمبود اکسیژن و کاهش فشار هوا بعضی از افراد به خصوص کسانی که توان بدنی کمتری داشتند از آمدن باز می ایستادند و بعضی هم برمیگشتند، میدانید که بعضی افراد ارتفاع زده میشوند و قادر به رفتن به ارتفاعات خیلی بالا نیستند. در هر صورت هر چه بالاتر میرفتیم به نظر میامد شیب کوه دماوند بیشتر میشد و صعود هم متعاقبا سخت تر میشد. به نظر من سخت ترین قسمت صعود از ارتفاع پنج هزار و سیصد متر به بالا بود، چند دلیل هم داشت، کاهش فشار هوا و اکسیژن موجود درآن در هنگامی که چند ساعت کوهنوردی کرده بودیم توان آدم را میبرید، متصاعد شدن بخار گوگرد به مقدار زیاد در ارتفاعات بالا و احساس سوزش چشمها و پوست بدن و همچنین تاثیر منفی بخار گوگرد بر سیستم تنفسی باعث کاهش توان میشد، خاک کوه در این قسمت مملو از گوگرد است و گرد و غبار آن به سوزش و مشکلات تنفسی اضافه میکرد، این خاک گوگردی در ضمن بسیار نرم بود و موقع بالارفتن انسان در آن فرو میرفت و صعود به قله مرتفع دماوند را مشکل تر میکرد. همانطور که گفتم شیبها به تدریج تند تر میشدند و صعود را سخت تر میکرد. وزش بادهای سرد که با وجود داشتن لباس گرم باعث بی حس شدن بعضی نقاط بدن مثل سر انگشتها و بینی میشد هم در سخت شدن صعود بی تاثیر نبود. خلاصه بعد از گذشت حدود پنج ساعت ونیم به قله زیبای دماوند رسیدیم. عجب لحظه ای بود، خیلی لذت بخش بود، حاصل ماهها تلاش را میدیدم و به یکی از آرزوهای زندگی ام رسیده بودم. انگار از دنیا فارغ بودم و در حال مدیتیشن! خلاصه توی قله کلی عکس گرفتم و خدا را شکر کردم، قله خیلی شلوغ نبود و غیر از من و آقای بهمن محمدی چهار پنج نفر بیشتر اونجا نبودن، حدود نیم ساعت برای گرفتن عکس و استراحت وقت گذاشتیم، دهنه آتشفشانی قله دماوند ، منظره متصاعد شدن شدید بخارآب با صدای خوفناک از قله و همچنین منظرههای اطراف قله مثل منطقه رینه و سد لار خیلی زیبا بود، آن روز دریای خزر دیده نمیشد و هوا غبار آلود و ابری بود(قسمت شمالی قله) اما قسمت جنوبی خوب بود. مسیر بازگشت راحت تر بود و به طرف خانه حرکت کردیم. باز هم خدا را به خاطر صعود به بلند ترین قله ایران یعنی دماوند پر ابهت شکر میکنم. در قسمت عکس های ایران همین سایت عکسهای صعود به قله دماوند را هم گذاشته ام که دیدنشان خالی از لطف نیست. |
|
آماده سازی برای صعود به قله دماوند همانطوری که در خاطره قبلی توضیح دادم در مرداد سال هشتاد ونه موفق به صعود به قله دماوند شدم، اما برای رسیدن به این مهم یک سری اقدامات و برنامه ریزی لازم بود که گفتنش خالی از لطف نیست. من از بچگی علاقه خاصی به کوهنوردی داشتم اما متوجه تواناییهایم نشده بودم تا اینکه برادرم آقای مهرداد سلیمانی روزی از من خواست که با او برای تفریح و ورزش به ایستگاه پنج توچال برویم. در مسیر از تواناییهای من تعریف کرد و در ضمن اصول اولیه کوهنوردی را مثل قدم برداشتن در کوه، تنظیم نفس با گام، استفاده درست از شیب ها، اصول ایمنی و مواظبت از خود در کوه، تمدد اعصاب و تمرکز و خلاصه خیلی از اصول کوهنوردی را در همان مدت کوتاه به من یاد داد. من هم به شدت به کوهنوردی علاقه مند شدم. برادرم دوست خوبی به نام آقای بهمن محمدی داشت که چند بار به دماوند صعود کرده بود و اطلاعات خوبی داشت، من هم که فقط در رؤیا هایم شوق صعود به دماوند را داشتم بعد از صحبت با این دوست خوب اطلاعات زیادی کسب کردم. ایشان تاکید زیادی روی آمادگی بدنی و وسایل کوهنوردی داشت، شروع کردم به کسب اطلاعات در مورد دماوند. با یکی از فروشندگان مغازه های وسایل کوهنوردی آشنا شدم و ایشان هم راهنماییهای خوبی به من کرد. شروع به خرید وسایل کوهنوردی کردم و در ضمن با استفاده از اینترنت و کتابهای کوهنوردی نیز با این ورزش آشنا تر شدم. بنا بر توصیه های برادرم مهرداد سلیمانی و دوست خوبم بهمن محمدی میخواستم از لحاظ بدنی هم خودم را آماده تر کنم که با آقای مسلم نفیسی آشنا شدم، ایشان به نظر من اطلاعات بسیار بالای ورزشی دارد و خودش هم از بدن سازان نامی این مملکت است که آینده ای روشن دارد. آقای مسلم نفیسی یک سری برنامه های ورزشی برایم ریخت که حدود دو ماه قبل از صعود شروع به انجام آنها کردم. این تمرین ها استادانه طوری طراحی شده بودند که شامل تمرینات هوازی و بی هوازی بودند. در حقیقت هردو نوع تمرین مخلوط بودند، میدانید که تمرینات بدن سازی صرف، برای ورزشهایی مثل کوهنوردی مناسب نیستند. آقای مسلم نفیسی با استفاده از وزنه های متوسط و زمان بیشتر روی عضله های من کار میکرد و در عین حال تاکید زیادی روی ورزشهای هوازی مثل دوچرخه داشت، تلفیق این دو نوع ورزش عضله های من را آماده کوه کرد. هرچه بیشتر میگذشت تاکید روی ورزشهای هوازی بیشتر میشد به طوری که در ماه آخر عملیات وزنه خیلی کمتر شد و دو و پیاده روی خیلی زیادتر، این به خاطر نفس گیری خیلی مفید بود. در ضمن در خلال این مدت کوههای کوتاه تری مثل توچال وسیله تمرینی خوبی بودند. خلاصه بعد از حدود دو ماه با راهنمایی های آقای بهمن محمدی وسایل کوهنوردی را تکمیل کردم و به نحوی که در خاطره قبلی توضیح داده بودم موفق به صعود به قله دماوند شدم. در پایان این خاطره باز هم تاکید زیادی دارم که از این دوستان که بدون کوچکترین چشم داشتی من را در انجام این مهم کمک کردند تشکر کنم: برادرم آقای مهرداد سلیمانی و دوستان خوبم آقای بهمن محمدی و آقای مسلم نفیسی |
|
صعود به قله سبلان با توجه به دو خاطره قبلی بدن من در سال هشتاد ونه کاملا آماده کوهنوردی شده بود و قصد داشتم که به دومین قله بلند ایران یعنی قله سبلان صعود کنم. به خاطر بعد مسافت از محل زندگی ام، تصمیم گرفتم که درلابه لای سفری که شامل استانهای اردبیل و آذربایجان بود به این قله صعود کنم. طبق برنامه قبلی حدود ظهر یک روز در مرداد هشتاد ونه به آبگرم شابیل رسیدم این مسیر در حقیقت مسیر جبهه شمالی صعود به قله سبلان هست، ماشین را پارک کردم، به خاطر دارم که جمعه بود و جمعیت زیادی جمع شده بودند. ساعت یک بود که با استفاده از یک لندرور در مدت زمان حدود چهل دقیقه از مسیر بسیار ناهموار و با شیبهای تند به پناهگاه سه هزار و هفتصد متری رسیدم. جالب این بود که بعضی ها از ماشین های سواری معمولی استفاده کرده بودند، به نظر من ضربه های بدی به این ماشین ها وارد میاید چون مسیر بسیار سختی بود و فقط مناسب ماشینهای خاصی بود. در هر صورت پس از پیاده شدن از لندرور به همراه کوله حمله که قبلا آماده کرده بودم صعود را شروع کردم. جمعیت زیادی در دامنه ها بودند و البته اکثرا در حال بازگشت بودند. مسیر صعود با پرچمهای زیادی مشخص بود و شیب ها هم مناسب بودند. در کل به نظر من صعود به قله سبلان بسیار راحت تر از خیلی از قلل دیگر هست، مثلا به نظر من قله توچال چند برابر سخت تر از سبلان هست. کلا دو ساعت طول کشید تا به دریاچه قله سبلان رسیدم. منظره زیبایی بود و بار دیگر خدا را شکر کردم که توانایی انجام این کار را به من داده بود. میدانید که قله سبلان چهار هزار و هشتصد و یازده متر ارتفاع دارد و دومین قله بلند ایران است. البته نه از نظر سختی صعود. |
|
نان چهار هزار و دویست تومانی برای انجام یک سفر تفریحی به شهر زیبای جلفا رفته بودم. جا پارک پیدا نمیکردم و بالاخره دور میدان اصلی شهر یک جا پارک پیدا کردم، ماشینهای زیادی دور این میدان پارک کرده بودند و به نظر میامد که مشکلی نباشد، برای خرید نان به نانوایی رفتم و پس از چندین دقیقه که در صف معطل شدم بالاخره یک نان سنگک به قیمت دویست تومان خریدم. در هنگام برگشت متوجه شدم که یک پلیس راهنمایی در حال جریمه ماشین است، به ایشان گفتم ببخشید! گفت شرمنده ام ولی مجبورم جریمه کنم، اما کمتر مینویسم! خلاصه چهار هزار تومان جریمه شدم تا یک نان به قیمت چهار هزار و دویست تومان خریده باشم. امیدوارم دیگر این جور خلافی را مرتکب نشوم تا مجبور به پرداخت پول اضافه نشوم. |
|
عکس برداری ممنوع من به عکس برداری علاوه بر علاقه خودم احتیاج فراوانی دارم یک دلیلش هم همین سایت هست، اما در انجام این کار مشکلاتی هم وجود دارد مثلا در کشور عزیزمان خیلی ها وقتی دوربین دست شما میبینند فکر میکنند جاسوس هستی ویا اینکه قصد عملیات تروریستی داری! چند وقت پیش در میدان انقلاب تهران بودم و هوس کردم یک عکس از این میدان در سایت بگذارم، به محض اینکه شروع به عکاسی کردم یک پلیس رو سرم خراب شد و ازم خواست باهاش برم کلانتری! گفتم چرا؟ گفت به علت عکس گرفتن از میدان انقلاب!!!!!!! گفتم مگه ممنوعه؟ گفت آره بابا! شاید تو بخوای اینجا بمب گذاری کنی!!!!!!!!!!!!!!!!! کپ کردم وگفتم آقا به خدا ما بیگناهیم، اگه ممنوعه چرا یک تابلوی بزرگ اینجا نمیذارین که نشون بده عکس برداری ممنوعه؟ خلاصه بعد از کلی این ور اون ور کردن و اینکه باید عکسها را جلو چشم خودش پاک کنم من را ول کرد و لطفش شامل حال من شد. یک روز دیگه که در تبریز مشغول عکس گرفتن از برج قدیمی آتشنشانی بودم یک نفر لباس شخصی و یک مامور رو سرم خراب شدن و گیر دادن، گفتم بابا اینجا که توریستی هست و برج قدیمی آتشنشانی که ربطی به حرفهای سیاسی نداره! گفتن پشت سرت رو نگاه کن مقر نیروی انتظامی هست(دور یک میدان بود!) خلاصه این حادثه هم با کمی صحبت حل شد و از احساس میله های زندان رهایی پیدا کردم. این مسئله در چند کشور دیگر هم برایم اتفاق افتاده است مثلا در روسیه در حال عکس گرفتن از یک بازار ماهی بودم که یک لباس شخصی بد جوری بهم گیر داد یا اینکه در عربستان از بالای یک کوه در حال عکس گرفتن از مسجد الحرام بودم که یک یارویی بدجوری دنبالم افتاده بود و فکر میکرد مثلا این عکس را برای چه کاری میخوام ویا اینکه در مدینه درحال عکس گرفتن به من لعنت هم فرستادند. خلاصه عکس گرفتن و خبرنگاری به این راحتی ها هم نیست، البته در طول این چند سال فوت و فن این کار مقداری بدستم اومده و خبرنگارها و عکاس ها هم میدانند که چطوری کار خودشان را پیش ببرند. |
|
سفر به نخجوان آذربایجان برای یک سفر تفریحی به همراه خانواده در آذربایجان ایران بودیم و به جلفا رسیدیم، شب را در هتل جهانگردی بسر بردیم، سر صحبت با رسپشنیست هتل باز شد، بهم گفت که برای رفتن به نخجوان آذربایجان و ایروان ارمنستان فقط پاسپورت لازمه و میشه برید اونور. با خانواده ام صحبت کردم و قرار شد فردای اون روز بریم نخجوان، من از سفرهای بدون برنامه خوشم نمیاد ولی این یک سورپریز کم قیمت بود، چون تا لب مرز اومده بودیم کلی از هزینه کم میشد. خلاصه در یکی از صرافی ها پول آذربایجان را تهیه کردیم و رفتیم لب مرز پل چوبی شهر جلفا و بعد از ریختن خروجی رفتیم اونطرف و به سرعت با یک تاکسی که راننده آن فارسی بلد بود فاصله سی و پنج کیلومتری تا نخجوان را طی کردیم. ابتدا از طریق همین راننده در هتل ال سون اتاق گرفتیم و با همان ماشین رفتیم به غار بیمارستان دوزداگ، این بیمارستان بسیار زیبا بود و پر از بلورهای نمک بود، بعد رفتیم غار اصحاب کهف در بیرون شهر نخجوان. هنگام غروب هم در داخل شهر کاملا به گشت و گذار پرداختیم، شهر نسبتا کوچک و ساکتی بود که مردم خوبی داشت و البته قیمتها بالا بود و برای خرید خوب نبود. پارکهای جالب و منظره سد ارس در مرز ایران و آذربایجان جالب بود. شب را در هتل ال سور اقامت کردیم و فردای آن روز به سمت مرز حرکت کردیم. عکس هایی از همین سفر در قسمت عکسهای جهان همین سایت موجود است. |
|
سفر به ایروان ارمنستان در ادامه خاطره قبلی بعد از بازگشت از نخجوان و انجام امور ورودی در مرز جلفا، به یک صرافی در این شهر رفتیم و مقداری پول ارمنستان و دلار آمریکا تهیه کردیم. با یک تاکسی به مرز نوردوز که در حدود شصت کیلومتری جلفا قرار دارد رفتیم . پس از انجام امور مرزی به خاک ارمنستان وارد شدیم و با پول اندکی در همان ورودی مرز ویزای بیست ویک روزه صادر شد. با یک تاکسی که بنز الگانس مدل نود و هشت بود به طرف ایروان راه افتادیم. مسیر راه بسیار پر پیچ و خم بود و دقیقا شش ساعت تا ایروان فاصله بود. جاده مسیر اگر چه پیچ و خم زیادی داشت ولی زیبا بود و سرسبز. در طی مسیر راننده چند بار نگه داشت و غذا و نوشیدنی خوردیم. جالب اینکه ساندویچ کباب کوبیده ای خوردیم که بسیار خوشمزه بود. بالاخره غروب رسیدیم ایروان و از طریق همین راننده تاکسی که فارسی هم بلد بود توانستیم یک خانه سوئیت در یک آپارتمان اجاره کنیم. این سوئیت همه چیز برای چند روز زندگی داشت از تخت و پتو گرفته تا گاز ویخچال و تلویزیون، وسایل آشپزی و کولر گازی. قیمت اجاره سوئیت شبی شصت دلار بود و در وسط شهر هم واقع بود. این سوئیت یک حال ویک اتاق و یک آشپزخانه به همراه حمام و دستشویی داشت. بهای مواد غذایی در ایروان ارمنستان به مراتب کمتر از ایران است و با وجود گاز و وسایل پخت وپز در آن چند روز خیلی راحت بودیم. در کل سوئیت را برای سه شب اجاره کردیم و صاحب خانه در ازای گرفتن یک پاسپورت کلید خانه را تحویل داد و رفت. در طول این چهار روز و سه شب خیلی در ایروان و دریاچه سوان گشت و گذار کردیم و یکی از جاهایی بود که خیلی خوش گذشت. درحقیقت ایروان ارمنستان برای ایران یکی از دروازه های اروپا هست و سبک و سیاقش خیلی با کشور ما فرق میکند. مردم خوبی هم دارد و از دوز و کلک بازی های یک سری همسایه ها خبری نیست. به غیر از دریاچه سوان، سالن اپرا و هزار پله، حول و حوش میدان زیبای هاراپاراک یا میدان جمهوری ایروان بسیار زیباست، علی الخصوص در هنگام شب که رقص فوارهها خیلی زیباست. نکته خیلی جالب در مورد ایروان وجود کافه های تو شهری بسیار زیبا هست که الحق در هنگام شب خیلی آرامش بخش است. اکثر این کافه ها هم اینترنت مجانی بی سیم دارند که خوراک بود. به نظر من ایروان ارمنستان یک شهر زیبا و دلنشین برای ریلکسیشن و تمدد اعصاب هست. در عین حال که شهر نسبتا بزرگی هست ولی خبری از ترافیک وحشتناک و دود و گرد و غبار نیست، هر نقطه از شهر زیبا و پر از گل و گیاه و مردمان خوب است. من که حقیقتا لذت بردم. بالاخره بعد از چهار روز از این شهر زیبا دل کندیم و راهی مرز شدیم و به کشور عزیزمان برگشتیم. عکس هایی از ایروان و دریاچه سوان در قسمت عکسهای جهان همین سایت موجود است. |
|
چند غار زیبا در غرب کشورمان در سفر اخیر که به استانهای آذربایجان، کردستان، همدان و زنجان داشتم از چند غار زیبا در غرب کشور دیدن کردم که بیان زیباییهای آنها خالی از لطف نیست. اولین غاری که از آن بازدید کردیم غار زیبای سهولان بود، این غار بزرگ آبی در نزدیکی مهاباد قرار دارد و با ماشین به راحتی به آن میشود دست رسی پیدا کرد، مسیر کاملا آسفالت است و جاده خوبی دارد. سوئیت هایی برای استفاده توریستها در نزدیکی غار وجود دارد. در بدو ورود به غار بلیط باید تهیه کرد و بعد از ورود به غار از طریق پله هایی با شیب زیاد از طریق قایق در مدت کوتاهی قسمتهایی از این غار به توریستها نشان داده میشود، غار بسیار زیبایی هست و یکی از ویژگیهای آن عمق پنجاه و سه متری آب در این غار است که جای تعمق دارد، هوای داخل غار و آب داخل آن سرد بود و قندیل هایی در طول مسیر قایق رانی وجود دارد. غار بعدیی که بازدید کردیم غار کرفتو در نزدیکی دیواندره بود، این غار به راحتی به وسیله جاده آسفالته قابل دسترسی هست، غار شامل دو قسمت طبیعی و دست ساز هست و دالانها و اتاقهای دست ساز آن در سه طبقه کاملا قابل بازدیدهست، مسیر غار طولانی هست و در بعضی مکان ها ارتفاع آن تا یک متر کم میشود. غار متفاوتی بود و ارزش دیدن را داشت، این غار آب برای قایق رانی ندارد ولی چشمه هایی داخل و خارج آن وجود دارد که در بعضی از مناطق داخل غار باید از داخل این چشمه ها رد شد. غار بعدی غار قوری قلعه بود که در نزدیکی روانسر بود. مسیر رسیدن به این غار نیز کاملا آسفالته و خوب است. این غار زیبا دارای قندیل های زیادی هست و اگر چه نهر آب در داخل آن روان است ولی قابل قایق رانی نیست، در انتهای قسمت قابل بازدید غار صدای آبشار میاید، کمی بیشتر در داخل قسمتی که آماده بازدید نیست چند آبشار وجود دارد که امیدوارم برای بازدید در آینده آماده شود. غار بعد معروفترین غار ایران یعنی غار زیبای علیصدرنزدیک همدان بود. از چندین مسیر آسفالته میشود به این غار دسترسی پیدا کرد. در نزدیک غار چند هتل و سوئیت های فراوان وجود دارد. این غار که در سالهای اخیر به قسمت قابل بازدید آن وسعت بیشتری داده اند دارای قسمت های طولانی پیاده روی و قایق رانی هست، قندیل های زیبای این غار خیلی پر ابهت هستند. آخرین غاری که در طول سفر اخیر بازدید کردیم غار بسیار زیبای کتل خورنزدیک قیدار بود. مسیر خلوت رسیدن به این غار آسفالته و خوب بود. در نزدیکی این غار سوئیتهایی برای مسافران در نظر گرفته شده بود که بسیار آرامش بخش بود علی الخصوص در هنگام شبها. برای رسیدن به قسمت اصلی غار زحمت زیادی کشیده شده بود و مسیر باز شده بود، بیشتر از یک کیلومتر از غار آماده بازدید هست، این غار شگفت انگیز چهار طبقه دارد که یک طبقه از آن آب دارد، البته فقط قسمتی از یک طبقه آن برای بازدید آماده شده است. به نظر من اگر این غار به اندازه کافی باز گشایی شود و به آن رسیدگی شود یکی از زیباترین غارهای جهان خواهد بود. قندیل ها و اشکالی که در این غاردیدم در هیچ غاری ندیده ام حتی در غار جعیتا در لبنان هم چنین قندیلهایی وجود ندارد. الحق که قدرت خدا در این غار قابل ستایش است. قندیل ها به اشکال مختلف در آمده اند و با نور پردازیهای جالبی که شده اند خیلی با ابهت به نظر میایند. توصیه میکنم از این غار دیدن فرمایید. عکس هایی از این غارها در قسمت عکس های ایران همین سایت وجود دارد. |
|
بازدید
از قلعه بابک و تخت سلیمان در سفر
اخیر به استان آذربایجان ایران از نقاط زیادی
دیدن کردم اما دو نقطه از این مناطق بسیار توجهم را جلب کرد.
یکی قلعه بابک در نزدیکی شهر کلیبر بود،
این قلعه با ابهت در بالای کوهی قرار گرفته که بسیار
دیدنی است، این قلعه متعلق به بابک خرم دین بوده است
وهنوز هم قسمتهای زیادی از آن سالم هست، این قلعه به
دلایل دینی مذهبی کمتر مورد توجه قرار گرفته است،
میگویند بابک خرم دین در آن زمان با مسلمانان میجنگیده،
اما این دلیل محکمی برای عدم تبلیغ در مورد
این مکان تاریخی نمیشود. این قلعه که برفراز
کوهی قرار گرفته از سه طریق قابل دسترسی هست، چند
کیلومتر که از کلیبر بیرون میرویم به منطقه
ای میرسیم که از طریق جنگل میشود با چند ساعت
پیاده روی به قلعه دست یافت، راه دیگر در کنار هتل بابک
از طریق پلکان به بالای تپه ای میرسیم که از
بالای این تپه حدود دو ساعت تا قلعه راه هست، همچنین
میشود با لندرور قسمتی از یک راه را رفت تا به قسمت
انتهایی پلکان رسید و حدود چهل دقیقه پیاده
روی کرد تا به قلعه رسید. موقعیت
قلعه به نحوی است که از بالای آن وسعت دید زیادی
به انسان میدهد و از لحاظ نظامی برای اختفا و حتی دفع
حمله های احتمالی بسیار جالب بوده، همچنین دارای
چشمه آب هم هست و از این لحاظ نیز ساکنین قلعه درآسایش
بوده اند. نقطه دیگر
که مورد کم لطفی قرار گرفته و تبلیغاتی در مورد آن انجام نشده
و حتی قسمتهای زیادی از آن خراب شده است (اگرچه
قسمتهایی در حال بازسازی هست و کارهایی انجام شده
) تخت سلیمان در نزدیکی تکاب است، این مکان عبادتگاه
بزرگ زرتشتیها بوده و حتی در حال حاضر نیز طرفداران این
دین برای عبادت به این مکان میایند، دریاچه
ای خود جوش در وسط این معبد وجود دارد که یکصدودوازده متر عمق
دارد و بسیار با اهمیت بوده است. تخت سلیمان
به وسیله ماشین به راحتی قابل دسترسی هست و
احتیاج به پیاده روی ندارد، این مکان بسیار با
ابهت است و از همان بدو ورود با اینکه قسمتهایی از آن
تخریب شده تحسین انسان را برمیانگیزد. عکس هایی
از این دونقطه زیبا در قسمت عکس های ایران همین
سایت وجود دارد. |