بازگشت

 

خاطرات شماره چهار

 

بقیه خاطرات

 

 

 

لیست خاطرات(کلیک کنید):

 

چک لیست

 

سنگ بر نقش

 

راهنمای استرالیایی

 

میهن پرستی

 

توفیق اجباری

 

جشن گلاب گیری

 

صداقت

 

یخبندان

 

رودخانه ولگا

 

پشه های مزاحم

 

تصادف

 

بانک مرتب

 

از رؤیا تا واقعیت

 

تجربه متروی تهران

 

اسکیت لابه لای مردم

 

مسلمان به اسم

 

 

نقشه کره زمین

 

چک لیست

چند سالی هست که در شغل من بنا بر ضروریات زمانه چک لیستهای مختلفی را باید پر کنیم و البته چون از بچگی عادت به چک لیست و علامت زدن فرم نداشته ام این کار برام خیلی سخت به نظر میامد تا اینکه در نیوزیلند در داخل یک دستشویی روی دیوار و در روی یک وایت برد چک لیستی نظرم را جلب کرد ، فردی که مسئول تمیز کردن و قرار دادن دستمال توالت در این مکان بود باید این چک لیست را هر دفعه پر میکرد و علامت میزد! خیلی خجالت کشیدم و احساس کردم عقب هستم ، بعد از این قضیه توانستم این را برای خودم یک عادت کنم که حتی برای کارهای شخصی ام هم چک لیست و لیست کار درست کنم که در منظم کردن امور زندگی ام خیلی مفید بود. خدا را شکر.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

سنگ بر نقش

در نزدیکی شهر بیشاپور در استان فارس نقشهای بسیار زیبایی از کنده کاری روی سنگهای کوه وجود دارند که البته در قسمت عکسهای ایران موجود در همین سایت هم پیدا میشه ، یک گروه توریست خارجی را دیدم که از این نقشها دیدن میکنند ، به ناگاه دیدم یک نفر از بین آنها برای اینکه نقطه ای را بر روی یکی از کنده کاریها نشان دهد یک سنگ کوچک را به طرف آن پرت کرد به طوری که به کنده کاری برخورد کرد ، ناخودآگاه به طرف او رفتم و به او گفتم مطمئن هستم ایرانی هستی که به این آثار با ارزش سنگ میزنی ! خیلی خجالت کشید و معذرت خواهی کوچکی کرد به طوری که به غرورش لطمه نزند. بنده خدا راهنمای خارجی ها بود! عجیبه که بین این همه آدم یک ایرانی که مملکت مال خودش هست باید این عمل را انجام بدهد.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

راهنمای استرالیایی

برای رفتن به اکثر بنادر دنیا کشتیهای بزرگ باید قبل از ورود به بندر راهنمای محلی از کشور مقصد بگیرند که با آبهای محلی آشنایی بیشتری دارد ، در قسمت شرقی استرالیا گاهی این مسیر حدود چهار روز طول میکشد یعنی راهنما به مدت چندین روز در کشتی میماند و به هدایت کشتی کمک میکند ، در یکی از سفرها به شرق استرالیا یک راهنمای استرالیایی با ما به مدت چهار روز همراه شد ، در طی این چند روز این فرد آنقدر از رفتار ما خوشش آمده بود که مرتبا میگفت من فکر نمیکردم ایرانیها اینقدر میهمان نواز باشند ، از غذا های ایرانی هم خیلی خوشش آمده بود و دستور یکی از غذاها را هم گرفت ، جالب این که در مسیر برگشت هم خودش درخواست کرده بود که با کشتی ما همراه شود! میدانید که ذهنیت خیلی از غربیها نسبت به ما بد هست و فکر میکنم بهتره که جدا از حکومت که کار خودش را داره انجام میده نسبت به تغییر این ذهنیت کوشش کنیم به عنوان مثال اگه یک توریست را دیدیم که میشه بهش کمک کرد این کار را بکنیم نه اینکه مثل خیلی ها بر عکس عمل کنیم.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

میهن پرستی

یک روز شلوغ رفته بودم پارک شهر بازی کرج ، خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود ، رفتم کنار رودخانه کرج تا هوایی تازه کنم ، از همان لحظه اول آنچنان بوی تعفنی از آب به مشامم رسید که بسیار زننده بود، کنار آب مردم زیادی نشسته بودند و در نزدیکی آنها آشغال زیادی ریخته شده بود و مدام به آنها اضافه میشد ،  میدانید که بوی بد رودخانه کرج به خصوص در فصل تابستان علاوه بر آشغالها به خاطر اضافه شدن پس آبهای ویلاها ، رستورانها ، مغازهها و غیره در مسیر آن هم هست ، یک زوج را دیدم که پوشک بچه کوچکشان را عوض کردند و به آرامی هل دادند توی آب رودخانه ! منظره زشتی شده بود. وقتی این صحنه را دیدم  منظره ای از یکی از پارکهای شهر گیخون اسپانیا به نظرم آمد که وقتی سگ یک فرد اسپانیایی مدفوع کرد ، بدون اینکه توجه کند که کسی مواظبش هست یا نه ، به طور اتومات به وسیله یک کیسه پلاستیکی آنرا جمع کرد و برد. به نظر آقای هوشنگ توزیع که من هم تاییدش میکنم کسی که در خاک کشورش آشغال و یا حتی ته سیگارش را پرت میکند نمیتواند ادعا کند که میهن پرست هست.

درصورت تمایل نظر بدهید

 RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

توفیق اجباری

از دمشق عازم استانبول شده بودم ، بلیط اتوبوسی که گرفته بودم نشانگر این بود که بدون توقف مستقیما به استانبول میرویم ، بعد از گذشتن از مرز اتوبوس در انطاکیه توقف کرد و به ما اطلاع دادند که این مسیر دو تیکه هست و باید از صبح تا عصر صبر کنید تا اتوبوس دیگری شما را به استانبول ببرد ، خیلی شاکی شده بودم و کلی اعتراض کردم ولی کاری از دستم بر نمیامد، تصمیم گرفتم بررسی کنم که چه چیزهای جالب توجهی در این شهر وجود دارد، جالب اینکه متوجه شدم قبر حضرت خضر در نزدیکی آنجاست ! در ثانی یک رستوران زیبا در آنجا وجود داشت که میز و صندلیها در داخل آب رودخانه چیده شده بودند و ماهی زنده جلو چشم خودتان آماده میشود ، غاری هم وجود داشت که یک آبشار از جلو آن میریخت و میشد رفت پشت آن داخل غار و عکس گرفت ، در ضمن منطقه بسیار سر سبزی نیز بود.

خلاصه کلی حال کردم و به تمامی این جاها رفتم ، به این میگن یک توفیق اجباری ! خیلی از وقتها اتفاقاتی برایم افتاده که در وهله اول بسیار از آن ناراحت شده ام ولی بعدا فهمیده ام که بیخود ناراحت شده ام و درحقیقت این یک توفیق بوده است.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

جشن گلاب گیری

 در فصل گلاب گیری رفته بودیم کاشان ، به ما گفتند جشنی در نیاسر درهنگام شب برگذارمیشه . برای شرکت در جشن از عصر رفتیم بالای تپه نیاسر، از همان اول حضور نیروی انتظامی بسیار مشهود بود ، در محل برگزاری جشن صندلیها را داشتند میچیدند و سیستم صوتی را تست میکردند ، تابلوی زنا این ور مردا اونور را که دیدم خیلی بهم برخورد ، باید از خانواده ام جدا میشدم و از آنها بیخبر میشدم . فضای خشک حاکم بر محیط و خوانندگانی که قرار بود بیایند نیز بیشتر باعث ناراحتی ام شد، به نظر من آهنگهای این خوانندهها باعث افسردگی میشد (خیلی ها میگویند خوانندههای شادی هستند) وقتی اوضاع را اینطوری دیدم خواستم برگردم ولی راه را یک طرفه کرده بودند و نمیگذاشتند کسی با ماشین برگرده! خلاصه کلی با مسئولان اونجا کلنجار رفتیم تا بالاخره از راههای فرعی اجازه فرار را گرفتیم. بعدا متوجه شدم این نوع جشنوارهها فقط اسم جشن را یدک میکشند. نمونه های جشن زعفران ، جشن انار ، جشن حسابهای قرض الحسنه ! جشن عاطفه ها! و... از دیگرفستیوالهای من در آوردی بدون شادی است.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

صداقت

در نزدیکی فرمانیه به خاطر ترافیک به آرامی در حال رانندگی بودم که به ناگاه یک رونیز از پشت زد به سپر عقب ، وقتی پایین آمدم دیدم که ماشین من صدمه ای ندیده ولی رنگ سپر رونیز تراشیده شده بود. طرف شاکی بود! میگفت تقصیر تو هست که من از عقب به ماشین تو زده ام! در توصیف تصادم باید بگویم که جلو من یک ماشین بود و به خاطر ترافیک سرعت کلی خیلی کم بود ، من دقیقا بین دو خط رانندگی میکردم و مسیرم کاملا مستقیم و بدون انحراف بود، نیمی از رونیز در یک لاین و نیم دیگرش در لاین دیگر بود و کاملا کج بود ، خلاصه دیدم طرف بدجوری پررو هست و هرچه من شرایط را توضیح میدهم پرروتر میشه ، گفتم کاری نداره همین جا بایست تا من یک افسر درخواست کنم ، این را که شنید شروع کرد به درخواست بخشش! گفتم باید بگویی مقصری تا من بشنوم، گفت بابا تقصیر منه ببخشید!

عجب مردانی در این جامعه پیدا میشوند! کجا رفت فردین و مردانگی هاش؟ کجایی ناصر ملک مطیعی؟

به آرزوی اینکه رانندگان عزیز ما بدانند که خطوط کشیده شده روی خیابان برای چی هستند و نباید به ناگاه منحرف شد و ایجاد مزاحمت کرد ، برای انحراف حتما باید ماشینهای اطراف را کنترل کرد و سپس با زدن راهنما به آرامی تغییر مسیر داد، خدایا راهنماییمان کن.

 

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

یخبندان

زمستان سال 1386 برای خیلی از نقاط دنیا بسیار سرد بود، جالب اینکه در این سرمای سوزان من در یک منطقه یخبندان بودم یعنی منطقه آستراخان روسیه، عجب یخبندانی بود، رودخانه ولگا و دهانه وردی اش کاملا یخ زده بود قطر یخ به یک متر هم میرسید، در بعضی مواقع که یخ روی یخ دیگری قرار میگرفت این قطر چند برابر هم میشد.

نکته قابل توجه برای من زندگی مردم این منطقه در شرایط سخت بود، یاد همان جمله خودم میفتم که آدم به شرایطی که در آن قرار دارد عادت میکند، به راحتی در دمای بسیار پایین و باد بسیار سرد با سوراخ کردن سطح رودخانه ماهیگیری میکردند. این را هم بگویم که روسها آدمهای سخت کوش و کم توقعی هستند، کاری به امور سیاسی ندارم منظورم فقط عامه مردم است.

تصور کنید که ماشین شما صبح در اثر سرما روشن نمیشود و بچه ای هم دارید که تازه به دنیا آمده و باید واکسنش را بزنید، سطح خیابان و پیاده روها در اثر یخ مثل شیشه شده برودت هوا سی درجه زیر صفر هست و خلاصه هزار ویک شرایط سخت.

البته دیدن موجودات مناطق سردسیر مثل فک و قوهای سرد سیری روی سطح یخ خیلی زیبا وآرامش بخش بود، چند تا عکس از این مناظر در قسمت عکسهای جهان موجود است.

 

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

 

رودخانه ولگا

رودخانه عظیم ولگا مناظری زیبا را در ذهن من تداعی میکند. این رودخانه درازترین رودخانه اروپا هست. درحقیقت نعمتی عظیم است که خدا به مردم روسیه داده، رودخانه ای که کشتیهای تقریبا بزرگ در آن در تمام مدت سال فعالیت میکنند. خاک حاصلخیز کنار رودخانه آماده  کشاورزیهای عظیم است اگرچه از آن تا کنون بدرستی استفاده نشده است.

مناظر بکر و بسیار زیبای کنار رودخانه آنقدر آرامش بخش است که بدون پرداخت هیچ پولی میتوان بهترین تمرکز را انجام داد و کاملا ریلکس شد.

یکی از بهترین تفریحاتی که من دوست دارم ماهیگیری است، این رودخانه ماهیهای متنوع و بسیار زیادی دارد، فصلهای گرم این ماهی ها متنوع تر و بیشتر هستند ولی شما در تمام فصلها میتوانید ماهیگیری کنید.

یکی دیگر از نکاتی که توجهم را جلب کرد تمیز بودن آب این رودخانه بود، مردم زباله نمیریختند و اگر کارخانه ها مواد شیمیایی زیادی وارد آن میکردند اینقدر ماهی وجود نداشت.

در فصل گرم مردم در کنارههای آن شنا میکردند و تنی به آب میزدند کسی هم مزاحم فرد دیگری نمیشد و همه با فراق خاطر تفریح میکردند.

در فصل سرما یکی از تفریحات ماهیگیری با سوراخ کردن یخ روی سطح رودخانه بود، اسکیت و پاتیناژ هم حال و هوای خودش را داشت، خلاصه خداوند خیلی نعمت به این مردم داده بود که البته میشد بیشتر از این استفاده کنند. این همه آب شیرین در طول سه هزار و پانصد و سی ویک  کیلومتر خیلی جای شکرگزاری دارد.

حتما میدانید که ازطریق کانالی که این رودخانه را به رودخانه دن وصل میکند دریاچه خزر(یا به عبارتی دریای خزر) به دریای سیاه وصل میشود و کشتیها بین آنها دریانوردی میکنند، البته سطح دریای خزر حدود بیست وهشت متر از دریای سیاه پایینتر هست.

متوسط خروجی این رودخانه حدودا هشت  میلیون لیتر در ثانیه است و از بالای مسکو نشأت میگیرد. گونه های جانوری فراوانی دراین منطقه پر آب وجود دارد که از این میان پرندگان گوناگون مثل قو، عقاب ، کبوتر ، مرغ ماهی خوار و همچنین حیواناتی مثل اسب ، گاو ، گوسفند ، شتر ، سمور و موش و غیره نیز قابل مشاهده هستند.

 

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

پشه های مزاحم

یک ماه بعد از عید در آستراخان روسیه هنگام غروب جلوی فروشگاه لنتا منتظراتوبوس بودم که متوجه حضور بیشمار پشه های نسبتا بزرگی شدم ، این پشه ها شروع کردند به نیش زدن من جالب اینکه اطراف بقیه کمتر پشه ای دیده میشد، با خودم گفتم با اینکه من پوشیده تر از آنها هستم! شاید بوی  بدنم باعث جذب اینهمه پشه شده، خلاصه آنقدر من را نیش زدند تا اینکه مجبور شدم با یک تاکسی از معرکه فرار کنم  بعد از تحقیقاتی که داشتم متوجه شدم که اگرچه پوست من احتمالا به خاطر نوع خونم بیشتر مورد هجوم پشه ها قرار میگیرد ولی انواع کرم و اسپریهایی وجود دارد که به راحتی پشه ها را دفع میکند، بعد از خرید پماد ضد پشه(قبل از نیش زدن) و استفاده از آن دیگر پشه ها مزاحمم نمیشدند، یک نوع پماد از ایران گرفتم که البته جدا از اینکه بوی بدی داشت و استعمالش مشکلتر بود زیاد هم قابلیت دفع پشه نداشت، نمونه خارجی اش نه تنها بوی خوبی داشت  و فقط مقدار بسیار کمی برای چندین ساعت لازم بود بلکه بسیار قوی هم بود.

این پشه های بزرگ در روسیه کمر نام داشتند و بعضی از آنها کثیف هم بودند به طوری که بعد از نیش زدن و خارش از طرف فرد ، ناحیه گزش ورم میکرد و تا چند روز خارش شدیدی داشت. نوعی دیگر از پشه ماشکا نام داشت که کوچکتر بود ولی بسیار کثیف و خطرناکتر بودند. نواحی آبهای راکد در کنارههای شاخه های رودخانه ولگا مناطق بسیار مستعدی برای بوجود آمدن میلیونها پشه کثیف است.

 

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

تصادف

در یک بلوار در لاین دو مشغول رانندگی بودم ، یک پراید قصد این را داشت که از کنار خیابان به دور برگردان وسط بلوار برود، در لاین دو وسط خیابان توقف کرد و منتظر عکس العمل من بود که ببیند من به لاین سرعت تغییر مسیر میدهم یا توقف میکنم ، اصولا خیلی از رانندگان ما در این مواقع سریعا به خط سرعت تغییر مسیر میدهند تا هر چه زودتر به مقصد برسند! برعکس من سرعتم را کم کردم و به پراید راه دادم ، او هم از فرصت استفاده کرد و حرکت کرد در حقیقت یک تاکسی هم داشت براش بوق میزد که زود باش برو، به ناگاه صدای ترمز یک ماشین از پشت سر به گوش رسید و در یک لحظه دیدم که یک ماشین سی ال او در لاین سرعت به شدت به سمت چپ عقب پراید برخورد کرد، ضربه آنقدر محکم بود که پراید چندین متر روی آسفالت کشیده شد. حالا تصور کنید اگر من به لاین سرعت رفته بودم این تصادف برای من اتفاق میفتاد.

بعضی وقتها اگه در هنگام رانندگی به بقیه راه بدهی زیاد هم بد نیست!

نکته دیگری که در این تصادف به عینه متوجه شدم این بود که ترمز ضد قفل (ای بی اس) میتواند از سوانح بزرگی جلوگیری کند، خط ترمز این سی ال او چند متر بود که اگر ترمز ای بی اس داشت اصلا خط ترمز نداشت.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

بانک مرتب

چند سال پیش در بندر کوبه ژاپن برای تبدیل یک چک مسافرتی پانصد دلاری به بانک میتسوبیشی مراجعه کردم ، از دور ساختمان بسیار زیبایی مشخص شد، وقتی وارد بانک شدم یک خانم خوش پوش و مرتب جلو آمد و با احترام زیاد ازم پرسید چه کاری میتوانم برات انجام بدم. من هم چک را بهش نشان دادم. با احترام من را به طبقه دوم برد، بانک کاملا خلوت و بسیار تمیز بود ، بوی خوبی به مشام میرسید و دمای هوا بسیار مطبوع بود. در طبقه دو یک کارمند دیگر با احترام زیاد هر چه سریعتر چک را تبدیل به پول کرد و در داخل یک کیف قرارداد و به من تحویل داد، سپس از پشت میز آمد بیرون و به طرف من تعظیم کرد و کلی تشکر کرد بعد من را تا بیرون همراهی کرد و دائم تشکر میکرد. خداییش خیلی حال کردم انگار تو بهشت داشتم چکم را به پول تبدیل میکردم!

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

از رؤیا تا واقعیت

سالها پیش زمانی که تازه دیپلم گرفته بودم و برای رفتن به دانشگاه آماده میشدم وقتی به ماشینهای کلاس بالا نگاه میکردم خیلی لذت میبردم و آرزو میکردم که بتونم یک رنو پنج بخرم! اما پول نداشتم ، حتی یک پیکان تمیز هم برای من خیلی جالب بود، افسوس که فقط میتونستم نگاه کنم،  همین مسئله در مورد خانه و آپارتمان هم صادق بود، هر چه فکر میکردم حسابها جور در نمیامد ، فقط دوست داشتم خانه و ماشین داشته باشم اما نمیدانستم چطور، یادمه یک شب به پدربزرگم (خدا بیامرز) گفتم میخوام در مشهد یک واحد آپارتمان بخرم او هم با اشتیاق از این نظریه استقبال کرد و کلی از تجاربش را در اختیارم گذاشت حتی یک روزنامه هم آورد و با هم آپارتمانهای فروشی رو بررسی کردیم ، بعد از کلی بحث و بررسی بهم گفت حالا چقدر پول داری؟ من هم گفتم صدهزار تومان! پدر بزرگم که یکه خورده بود خودش را عقب کشید و دیگر حتی یک کلمه هم در مورد خانه صحبت نکرد!

اون زمانها بعضی وقتها جلوی اتومبیلهای کلاس بالا عوض تاکسی دست بلند میکردم و تو دلم کلی میخندیم، با خودم فکر میکردم الان اون آقای باکلاس! با خودش داره چی فکر میکنه!

وقتی دختر و پسرها و یا زن و مردهای اروپایی را میدیدم که سوار بر یک ماشین زیبا در خیابانها جولان میدادند هوس میکردم یک روز من هم اینچنین باشم ، اما در فاصله چند سال که بسیار کوتاه بود و خیلی هم زود گذشت صاحب خیلی از چیزهایی که یک روز در حسرتش بودم شدم، الان میفهمم که آنقدرها که فکر میکردم آن رؤیاها دور از ذهن نبودند، فکر میکنم با همت، تمرکز و صد البته توکل میشه خیلی از رؤیاها رو به واقعیت تبدیل کرد. البته باید بگویم که به نظر من بلند پروازی هم اندازه دارد بعضی های را دیده ام که آرزوهای عجیب و غریبی را در سر میپرورانند که واقعا عملی نیست ، شاید هم به خاطر اینکه میگویند آرزو بر جوانان عیب نیست.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

 

تجربه متروی تهران

بالاخره بعد از سالها بنا بر توصیه یکی از دوستان تصمیم گرفتم با مترو از کرج به تهران بروم. پس از دو مسیر تاکسی به ایستگاه مترو کرج رسیدم ، ساعت نزدیک نه صبح بود و از اوج شلوغی کم شده بود ، در صف بلیط دو نفر سر چند ثانیه با هم بحث میکردند که چرا اون یکی یک نفر جا زده و زرنگی کرده. هنگام وارد کردن بلیط در دستگاه ورود به منطقه سوار شدن خیلی سریع اینکار را کردم و چون آن طرف مرز زیاد این کار را کرده بودم سریع کارتم را پس گرفتم و دریچه باز شد ، هنگامی که دریچه را رد کردم یک آقای تپل! که روی صندلی نشسته بود و معلوم بود مسئول چک کردن افراد بود صدام زد و گفت آقا چرا بلیطت رو وارد نکردی؟ خیلی جا خوردم و براش توضیح دادم که اینکار را کرده ام و اگر شک دارد میتواند بلیطم را چک کند، خلاصه بیخیال شد. انگار بعضیها در دادن بلیط کلک میزنند.

خلاصه بعد ازگذر از این مرحله برای سوار شدن به محل مخصوص رسیدم ، همه چیز منظم به نظر میرسید و مردم به سئوالاتم به خوبی پاسخ میدادند ، در موقع سوار شدن به غیر از هل دادنهای کوچک مشکل خاصی نبود و داخل واگنها هم خیلی تمیز و منظم به نظر میرسید، هوای داخل واگنها خیلی مطبوع و خوب بود خلاصه از آنچه توقع داشتم خیلی بهتر بود ، بعد از دو مسیر مترو و دو مسیر تاکسی به مقصد رسیدم،  انشاا... در آینده مترو خیلی گسترش پیدا کنه ، واقعا اگر این حجم مسافر قرار بود از طریق خیابانها تردد کنند ترافیک خیلی وحشتناک میشد. مشکل دیگری که وجود داشت مسئله وقت بود ، این مسیر را اگر من با ماشین شخصی میرفتم در این ساعت از روز حدودا یک ساعت طول میکشید ، اگر با تاکسی میرفتم حدود یک ساعت و نیم و با مترو حدود دوساعت و نیم طول کشید(دومسیر مترو طی شد) اما از لحاظ اقتصادی مترو مقرون به صرفه ترین است. انتخاب با شما.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

 

 

اسکیت لابه لای مردم

غروب روز جمعه برای تفریح رفتیم پارک ، جمعیت موج میزد ، تازه وارد پارک شده بودیم که در بین مردم یک جوانک با اسکیت به سرعت زد به دخترم ، دنیا پیش چشمم سیاه شد ، خدا را شکر که قضیه با گریه بچه وضربه های سطحی روی پوست حل شد، اگربچه عوض دست با سر روی آسفالت افتاده بود نمیدانم اوضاع چطور میشد.

پارک مملو ازاسکیت ران ، دوچرخه سوار ، دونده ، والیبالیست ، فوتبالیست و غیره بود ، به خاطر مسئله ای که برای فرزندم اتفاق افتاد به فکر فرو رفتم ، خودتان کلاه خود را قاضی کنید، آخه لابه لای مردم جای ویراژ دادن است؟ آیا توی کوچه و خیابان جای فوتبال بازی کردن است؟ درب ورودی پارکینگ خانه ما شده دروازه فوتبال بچه ها!

آیا لاینهای وسط خیابان پارکینگ ماشینهاست؟ آیا خیابانها محل پیدا کردن زنهای بدکاره برای ارضاء غریزه های بعضی آقایان است ؟

آیا پیاده رو ها محل مانور موتورسیکلت است و آیا باز پیاده روها جای پارک ماشین است؟

آیا زن و بچه مردم باید مورد اذیت و آزار بقیه مردهای عقده ای قرار گیرند؟

خانه ها و تکایا جای گرفتن مجالس است یا هر چیزی باید محل مخصوص خودش را داشته باشد.

دکتر یا مهندس یک مملکت باید دنبال یک کار پول زای دیگر که هیچ ربطی به رشته تحصیلی اش ندارد باشد؟

آیا وانت وسیله ای برای فروش میوه وبقیه اقلام در کوچه و خیابان است؟

ماشین های سواری و موتور آیا برای حمل بارهای بزرگ طراحی شده اند؟

آیا ایستگاه اتوبوس محل پارک اتوموبیل است؟

آیا موتور را میشود در خیابانهای شلوغ تهران به جای تاکسی به کار گرفت؟

آیا یک مرد میتواند در روز دو شیفت کار کند و در نهایت هم به تفریحش برسد و هم اینکه خانواده اش را داشته باشد؟

آیا خیابانها محل جولان و بازی موتورها و ماشینهای جوانان است یا پیست مخصوص میخواهد؟

آیا پسر بچه ای که سن زیر ده سال دارد ، در فصل تابستان باید در چهارراهها گل یا روزنامه فروشی کند؟

آیا تفریح یک جوان باید نشستن در پارک و یا کنار خیابان باشد در حالی که زن و بچه مردم را دید میزند و با متلک گفتن عقدههایش را خالی میکند.

چرا باید تاکسی به علت کمبود گاز یا فروش سهمیه بنزین کنار خیابان بخوابد ولی ماشینهای شخصی مسافرکشی کنند؟

آیا استادیوم ورزشی محلی برای فحش های رکیک و شکستن شیشه های ماشینها است؟

آیا سود یک کار هنری مثل یک سی دی آهنگ و یا یک نرم افزار را باید صاحب اثر ببرد و یا کسی که تنها زحمت کپی کردنش را کشیده است؟

اینها تنها نمونه های انگشت شماری از مواردی است که ما مسائل را با هم قاطی کرده ایم ، خدا راهنماییمان کند.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار

 

مسلمان به اسم

قرار بود از بندر انزلی به مقصد بندر آکتائو در قزاقستان بار صادراتی بزنیم (با کشتی) از این موضوع خوشحال بودم و میدیدم که پس از مدتها صادرات داریم، اولش فکر میکردم میوههای صادراتی محصول ایران هستند ولی بعد فهمیدم نارنگیهایی ازمبدأ پاکستان را باید حمل کنیم ، به دلیل اینکه نارنگیها مدت زیادی را در گمرک به سر برده بودند بوی پوسیدگی میدادند ، صاحب بار درخواست کرد که با مسئولیت او این بار صادر شود ، خلاصه بار را با صلاحدید شرکتمان زدیم ، در بندر تخلیه یعنی بندر آکتائو دیدم که کارگران روی اسکله که مشغول تخلیه بار نارنگی بودند خیلی مخفیانه جعبه های میوه را میدزدیدند و در گوشه و کناراسکله مخفی میکردند، بعد از مدتی یکی از دوستان گفت اکثر مردم این منطقه مسلمان هستند، توی دلم خندیدم وبه شوخی گفتم وقتی دیدم دارند بار را میدزدند این نکته را فهمیدم! البته این نکته را در  کشورهایی مثل بنگلادش، سریلانکا،اندونزی،مالزی، پاکستان، قسمتهای مسلمان نشین هند و صد البته ایران عزیز نیزدیده ام. یاد جمله معروف جلال آل احمد میفتم.

منظورم توهین به اسلام نیست ، درست برعکس این را میخواهم بگویم که خیلی ها فقط اسم مسلمان را یدک میکشند، در دین اسلام از دزدی به بدی یاد شده ولی نمیدانم چطور بعضی از (به اسم) مسلمانان توجیه دزدیشان را میکنند.

اینروزها در کشورهای مسلمان عربی حوضه خلیج فارس و دریای عمان این موارد کمتر دیده میشود، دلیلش را باید بررسی کنیم شاید به نتایج جالبی برسیم.

 درصورت تمایل نظر بدهید

 

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره چهار 

 

only search this site فقط در اين سايت جستجو کن