بازگشت

 

خاطرات شماره دو

 

بقیه خاطرات        

 

 

 

لیست خاطرات(کلیک کنید):

 

چوب خدا

 

بی خیال حاجی کربلایی

 

بوسه ای بر حجرالاسود

 

خشونت در کراچی

 

عید فطر در دوبی

 

سیزده بدر در کانادا

 

جراحت پا

 

صحرای خشک جندق

 

خدا های مختلف

 

یک سئوال

 

جشن تولد در مک دونالد

 

مرد یا....؟!

 

آشغال بریز

 

وفای به عهد

 

تاریخ بی مفهوم است

 

سرقت در آفریقای جنوبی

 

دعوتی آقا صدام !

 

نقشه کره زمین

 

چوب خدا

چند مرتبه چوب خدا را خورده ام و از انجام بعضی کارها بدجوری میترسم ، شاید اگه این مجازاتها نبود الان بدون ترس خیلی کارها را انجام میدادم ، به قول معروف این کارها به من نیامده. چندین سال پیش در ژاپن زمانی که برای اولین بار دستگاههای اتومات فروش نوشابه را دیدم بهم گفتند اگه پنج تومانی توی این دستگاهها بیندازی به جای پانصد ینی قبولش میکنه ، خیلی وسوسه برانگیز بود و من هم به خیال خودم این کار را کردم و پانصد ین سود کردم ، چشمتان روز بد نبیند فردای آنروز که یک ترانس به قیمت بیست و چهار دلار خریده بودم را صاحب مغازه آورده بود پای کشتی و من که داشتم میرفتم بیرون با خودم گفتم که بعد از برگشت برش میدارم ، وقتی برگشتم ترانسی در کار نبود! عصبانی شده بودم و به بقیه میگفتم مگر من حق کسی را خورده ام که باید این اتفاق بیفتد؟ ناگهان بیاد کاری که کرده بودم افتادم و تؤبه کردم که دیگر این کار را نکنم و روی حرفم ایستادم، نه به این خاطر که آدم خوبی هستم بلکه به خاطر اینکه از عواقبش میترسم . در همان زمان خیلی ها این جور کارها را میکردند و به نظر نمیامد که اتفاق بدی برایشان بیفتد، به من نساخت ولی در کوتاه مدت به آنها میساخت.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

بی خیال حاجی کربلایی

در بین افرادی که در کاروان عراق بودند یک حاجی سالخورده بود که در مراسم مذهبی و خواندن ادعیه پیش قدم بود واز هیچ ثوابی نمیگذشت ، در اماکن مذهبی به بقیه میگفت بیایید تا برایتان زیارت نامه بخوانم ، عبایی هم بردوش مینداخت و کلاهی بر روی سر میگذاشت، خلاصه همه او را به عنوان یک فرد نمونه مسلمان آن هم از نوع شیعه میشناختنند، در بغداد هنگامی که خانمهای بیحجاب را میدید استغفرا... میگفت و رویش را برمیگرداند و کلی بد و بیراه به آنها میگفت. این موضوع ادامه داشت تا اینکه یک روز سروصدایی شنیدم ، یک خانم تقریبا سالخورده که در کاروان ما بود در حال داد و فریاد و گفتن بد و بیراه به این حاج آقا بود، تعجب کردم و سئوال کردم چه شده مترجم کاروان درحالی که آرام میخندید گفت حاج آقا به این خانم پیشنهاد کرده صیغه من میشی؟! آنهم نه یکدفعه بلکه چند دفعه این درخواست را کرده بوده ، دفعه اول و دوم خانمه به او تذکر داده بود و گفته بود اگر بار دیگر مزاحمم بشی آبروت رو میریزم ولی انگار آتیش حاج آقا خیلی تند بوده و ول کن نبوده ، آنروز آن چنان خانمه آبروی حاج کربلایی را جلوی همه ریخت که ایشان دیگر نه دعایی خواند و نه زیارت نامه ای . ساکت ساکت شده بود و فقط امید به این داشت که هر چه زودتر سفر تمام شود.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

بوسه ای بر حجرالاسود

اولین باری که رفته بودم مکه ، بعد از اجرای مراسم طواف و سعی بین صفا و مروه رفتم طرف حجرالاسود چون شنیده بودم بوسیدن این سنگ متخلخل ثواب داره ، اما دیدم چندین نفر وایستادن تو صف تا به سنگ برسند ، فکر تیز بازی به ذهنم خطور کرد و با جا زدن توی صف زودتر به ثواب دست پیدا کردم! اما بعد که فکر کردم دیدم مگر شتر سواری دولا دولا میشود؟ به قول بنده خدا برای رسیدن به خدا راههای زیادی وجود دارد ، نفس عمل بوسیدن مهم نیست بلکه خلوص دل مهم است ، به قول شاعر "ما درون را بنگریم و حال را   نی برون را بنگریم و قال را" دفعه بعد که رفتم مکه به خاطر تؤبه ای که کرده بودم اصلا سعی نکردم طرف حجرالاسود برم ، اما دیدم یک زن که به نظر میامد پاکستانی باشد مثل اینکه در یک استخر شنا میکند ازروی سر مردان وزنان دیگر با دست و پا زدن رفت و سنگ را بوسید. این مسئله را در حرم امام رضا هم دیده ام ، طرف برای رسیدن به ضریح بقیه را هل میدهد ، آیا گناهش بیشتر از ثوابی که جای سئوال دارد نیست؟

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

خشونت در کراچی

پاکستان سرزمینی است که خشونت های عجیبی دارد ، بعضی از مردم آنجا آنقدر قصی القلب هستند که باورم نمیشود، بعضی هم اینقدر دلرحم و مهربان هستند که تعجب میکنی آنجا پاکستان است. اکثر مغازههای باکلاس و به خصوص طلا فروشیها در کراچی با درب و کرکره قفل شده پاسخگوی شما هستند! بله فردی با یک اسلحه در درب مغازه ایستاده و وقتی شما قصد ورود دارید درب را بازمیکند و بعد میبندد. زمانی که در خیابانها قدم میزدیم بارها این زمزمه می آمد که در گیری مسلحانه در فلان محله اتفاق افتاده و چند نفر کشته شده اند. در حین خرید به ناگاه میدیدیم که تمام مغازه ها تعطیل میکردند و ملت با کنجکاوی سرک میکشیدند تا ببینند درگیری کجا اتفاق میفتد. یک بار که از خط عابر پیاده در یک چهارراه میخواستم عبور کنم و البته چراغ عبور ماشینها قرمز بود و چراغ عابر پیاده سبز بود یک ماشین روی خط عابر زد به پام ، وقتی روی کاپوتش زدم و اعتراض کردم در جوابم داد زد و گفت من میتوانم تو را بکشم! تاکسیی که ما را برای خرید به مغازهها راهنمایی کرد با این مغازهها قرارداد داشت و چند برابر قیمت را به ما ارائه میکردند. خلاصه بلوایی بود. خیلی از تند روهای اسلامی هم از این سرزمین صادر میشوند.همانطوری که در خاطرات قبلی گفته شد نمیشود این مسئله که همه مردم یک کشور بد هستند را عنوان کرد ، به عنوان مثال درهمین پاکستان انسانهای مهمان نواز و ایرانی دوستی وجود دارند که حاضرند با تمام وجود به شما کمک کنند. همه را نمیشود با یک چشم نگاه کرد.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

عید فطر در دوبی

زمانی که بعد از یک ماه رمضانا در دوبی به عید فطر رسیدیم برای گشتن رفتم به یکی از پارکهای دوبی بنام پارک ممظر که البته بین دوبی وشارجه واقع است، تا آن موقع نمیدانستم عید فطر برای عربها و مسلمانان دیگر کشورها مثل عید نوروز ما هست ، درحقیقت چیزی مثل سیزده بدر ما بود، پارک مملو از آدمهای مختلف با ملیتهای گوناگون بود. دقیقا مثل سیزده بدر ما غذا آورده بودند و تماما مشغول بازی و رقص و آواز بودند واقعا صحنه جالبی بود و اگر ندیده بودم باورم نمیشد ، اکثرا هندی و پاکستانی بودند و معلوم بود که غذاهای تندی هم میخوردند. از نکات قابل توجه یکی این بود که مردمی که در کشورخودشان آشغال زیاد میریزند در این پارک اصلا چیزی ریخت و پاش نمیکردند و نکته دوم اینکه هرکسی سرش تو کار خودش بود.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

سیزده بدر در کانادا

چند سال پیش در ونکوور کانادا در پارک استنلی مشغول قدم زدن بودم ، چند اعلان به زبان فارسی دیدم که رویشان نوشته شده بود سیزده بدر و یک فلش روی آن جهتی را نشان میداد. روز شانزدهم فروردین بود و به نظر میامد که سه روز پیش سیزده بدر بوده. خلاصه در حال قدم زدن در این پارک بسیار زیبای کنار دریا بودم که صداهایی شنیدم ، به نظر صدای آواز و آهنگ ایرانی میامد، وقتی نزدیکتر شدم متوجه شدم ایرانی ها در یک قسمت پارک مشغول بزن و بکوب و صرف ناهار هستند، بله سیزده بدر بود علت تاخیر آن هم این بود که سیزدهم فروردین بین هفته بود و اولین یکشنبه که تعطیل بود شانزدهم بود ، جمع خیلی جالبی بود ، ایرانیهای مقیم کانادا قسمتی از استنلی پارک را اجاره کرده بودند و جشن میگرفتند، همه با صمیمیت زیادی در کنار هم میخواندند و میرقصیدند، یک گروه خاص گرداننده آن بود و از طریق بلند گو بقیه را راهنمایی میکرد. نکته جالب این بود که هیچکس آشغال نمیریخت ، به قول خودشان اگر آشغال میریختند سال بعد این مکان به آنها اجاره داده نمیشد. خانمهای با حجاب هم دربین آنها دیده میشدند. آزادی به چشم میخورد. هرکسی سرش تو کار خودش بود و بس.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

جراحت پا

تابستان سال 1374 در لنگر گاه بندر عباس مشغول انجام عملیاتی برروی قایق نجات بودیم که به ناگاه بازوی بالا آوردن قایق با سرعت چرخید و ران من را از زانو تا بالای ران پاره کرد و حتی استخوان ران دیده میشد، خون فواره میزد و من افتادم . یکی دیگر از دوستانم هم برروی شکم جراحاتی برداشت. با هماهنگی اداره بنادر و کشتیرانی (حالا به این سازمان میگویند سازمان بنادر و دریانوردی) به بیمارستان بندر عباس منتقل شدم ، جالب این بود که این کار با سرعت زیادی انجام شد یعنی قایق سرویس ازبندر سریعا حاضر شد آمبولانس هم در اسکله از قبل حاضر بود. جراحت بسیار شدید بود و حتی ممکن بود پایم را از دست بدهم ، خوشبختانه عصب پایم سالم مانده بود ، مثل یک معجزه بود. خلاصه قرار شد منرا عمل کنند ، زمانی که برای عمل منرا بردند اتاق مخصوص، پرستار مربوط از من پرسید همراهت کجاست تا این برگه که نشان میده اگه مردی خودت مقصری ! را امضاء کنه ، گفتم همراه ندارم ، طرف دلش به حالم سوخت و گفت بیخیال ، برو تو اتاق . خدا را شکر دکتر جراح خیلی عالی بود و بسیار خوب عمل کرد. مشکل اتاقی بود که در آن بستری شده بودم. حسابش را بکنید در تابستان داغ بندر عباس نه کولری وجود داشت و نه پنکه ای و جالب تر اینکه برای خوردن آب باید از دستشویی آب میخوردیم! درهر اتاق بیمارستان شهید محمدی چندین نفر بستری بودند(امیدوارم الان وضعیت بهتر شده باشد)، عصرها که میشد برای عیادت میامدند البته نه برای من بلکه برای بقیه ، لطف آنها در هنگام سیگار کشیدن شامل حال ما هم میشد. خدا را شکر در چند سال اخیر در کل دنیا سیگار کش ها این موضوع را بهتر متوجه شده اند که در مکانهای عمومی نباید سیگار بکشند و این یک نوع خودخواهی است.

این را هم بگم که هم اتاقیها که پنکه و آب با خودشان داشتند به من هم تعارف میکردند و من هم استفاده میکردم.

یک ماه طول کشید تا به حالت نرمال رسیدم و خدا را شکر که مشکل حل شد.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

صحرای خشک جندق

چند سال پیش برای رفتن به اصفهان تصمیم گرفتیم از مسیر دامغان به جندق سفرکنیم ، ماشین پراید بود و دوخانواده آنرا پر کرده بودیم ، تابستان بود و گرمای عجیبی مسیر را فرا گرفته بود. مسیر عجیب خشک بود ، کیلومترها بدون آب و علف بود و هیچ جنبنده ای بجز تعداد کمی از ماشینهای باربر دیده نمیشد، کیلومترهای زیادی از مسیر هنوز خاکی بود، در طی مسیر بارها به کامیونهای واژگون شده برخوردیم در مسیر مستقیم این جاده فقط این ذهنیت را زنده میکرد که بر اثر گرمای شدید که فکر میکنم بالای پنجاه درجه بود باعث بیهوش شدن راننده ها شده بود. در آن هوای گرم ماشین پنچر کرد و زمانی که برای تعویض لاستیک پایین آمدیم تازه متوجه گرمای عجیب هوا شدیم آخه تا آن موقع کولر روشن بود. بعد از چند ساعت که به جندق رسیدیم متوجه شدیم این شهر چقدر محروم است ، درآن زمان از چهل کیلومتری آنجا با تانکر آب برایشان میاوردند. امکانات پنچر گیری لاستیک تیوبلس را هم نداشت(حتما تا حالا شرایط بهتر شده). با محلی ها که صحبت کردیم میگفتند که آنها عادت کرده اند ، فکر میکنم تبعید گاه ایده آلی بود. یکی از درآمدهای جوانان جمع آوری عقرب در هنگام شب و فروش آنها به مرکز بهداشت برای تولید پادزهر بود. مارهای خطرناک در آنجا به وفور پیدا میشد و در همان زمان که با محلی ها صحبت میکردم یک مار جعفری از پناه دیوار در آمد و بچه ها خیلی عادی آنرا کشتند. راست میگویند که خانه خود آدم بهترین جای دنیاست ، آدم بد جوری به شرایط عادت میکند. مردم حتی در نزدیکی قطب هم زندگی میکنند و احساس راحتی میکنند.

 درصورت تمایل نظر بدهید

 

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

خدا های مختلف

افراد مختلف در دنیا پرستشهای مختلفی دارند و متعاقبا خداهای مختلفی هم دارند ، حتی بعضی خدایی ندارند، وقتی از بعضی چینی ها میپرسیدم خدای شما کیست میگفتند خدا چی هست؟ در ناکازاکی ژاپن بت پرستی باب بود و ملت خداهای خود را که بتهای سنگی و چوبی و غیره بودند بیرون خانه میگذاشتند و جلو آنها آب و غذا میگذاشتند به عقیده آنها اگر بت غذای خود را میخورد آرزوهای آنها برآورده میشد(مثل باز شدن قفل بعضی از ما مسلمانان از روی ضریح)بعضی از دوستان گاهی بیسکوییت ها را نوش جان میکردند! در هند خداهایی با شکل میمون سیاه و کبرای بزرگ و غیره را میپرستیدند بعضی وقتها یک فیل با چندین دست و یا یک زن با دستهای زیاد خدا ویا الهه آنها بود. اما یک فرد جالب در سنگاپور دیدم که میگفت خدای من آب است و عجیب توضیح میداد و تاکید فراوان داشت تا من هم بفهمم چرا خدا آب است اما من نفهمیدم چرا.  بی بی سی نشان میداد که در شمال هند مردم موش میپرستیدند و معبدی پر از موش در آنجا وجود داشت که برای آنها غذا و شیر میگذاشتند، از سر و کول مردم هم موش بالا میرفت که چون خدایشان بودند اشکالی نداشت.

اما خودمانیم فقط اقرار به قبول داشتن فلان خدا کافی نیست ، مثلا خدای بعضی ها پول است ویا بعضی دیگر پارتی را میپرستند و پارتی بازی مسلکشان است، خودتان بقیه اش را بخوانید که چقدر خداهای مختلف در دنیای ما آدم ها وجود دارد.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

 

یک سئوال

زمانی که در مالزی یکی از بازرسان کشتی که اهل همین کشور هم بود در حال انجام بازرسی معمول بود از من سئوالی کرد که جالب بود. او پرسید چرا شما شیعه ها (خودش سنی بود) میخواهید نظرتان را به بقیه تحمیل کنید و درهنگام عبادت کردنتان خیلی خود را نشان میدهید؟ او در ادامه گفت: زمانی بود که فعالیت شیعه در مالزی آزاد بود ولی به خاطر اینکه شیعه ها خیلی سر و صدا میکردند و دوست داشتند نظرشان را به بقیه تحمیل کنند دولت دستور داد شیعیان حق فعالیت عمومی ندارند و در خلوت خود هر چه میخواهند شیعه گری کنند. این صحبتها حمل بر این نشود که من با شیعه مشکل خاصی دارم ، ولی فهم بعضی کارها برایم سنگین است. به عنوان مثال در مسجدالحرام عربها مکررا از ایرانیها میخواستند که از خواندن دعا با صدای بلند اجتناب کنند تا بقیه هم از عبادت خود لذت ببرند، ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره صدای دعا بلند میشد. زمانی که به مسجد نزدیک خانه گفتم پنج شنبه ها که مراسم ختم برای مردهها دارید صدای این مراسم مزاحم ما در خانه هست و مراسم افراد دیگر به من ربطی ندارد ، در جواب من گفت یک روز در هفته آن هم فقط چند ساعت که مشکلی پیش نمیاره و همینطور گفت که من تنها کسی بوده ام که این اعتراض را کرده ام!

در جایی دیگر همسایه روبرو بلند گویی را از پنجره منزل بیرون میگذاشت و ما را با دعاهای خود مستفیض میکرد!

بازهم قضاوت را به شما واگذار میکنم . شاید هم بگویید این کار کار خوبی است. 

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

جشن تولد در مک دونالد

زمانی که دانشجو بودم در سفری که به شانگهای داشتیم و کشتی قرار بود برای مدت طولانی تری ماندگار شود ، روز اول برای قدم زدن رفتم بیرون ، در همین اوقات بود که با یک مرد میانسال چینی آشنا شدم که منرا با سادگی و صداقت زیاد دعوت کرد به خانه اش. من هم که عاشق تحقیق و بررسی فرهنگهای ملل مختلف هستم این دعوت را پذیرفتم . خانواده بسیار ساده ای بودند واز طریق آنها با دوستان زیاد دیگری هم آشنا شدم ، در بین آنها یک معلم انگلیسی بود که مترجم ما شده بود. خیلی از کارها و رسومشان برایم جالب بود.

 چند روز به تولدم که مانده بود آنها را به خوردن همبرگر مکدونالد دعوت کردم . این را هم بگویم که در مغازه مکدونالد ماهی هم سرو میشود که برای ما مسلمانان حلال است. البته به آنها نگفتم دلیل دعوتم چی هست. زمانی که در مغازه مکدونالد خیابان نانجین لو جمع شده بودیم جریان را به آنها گفتم و درخواست غذا کردیم . چند دقیقه نگذشته بود که شنیدم از بلند گوی رستوران به انگلیسی گفتند ما تولد دوست ایرانیمان را به او تبریک میگوییم و به ناگاه دیدم که همه چشمها به طرف من خیره شدند، حتی درآن رستوران چند اروپایی هم بودند. خلاصه کلی هورا کشیدند و کف زدند، بعدش هم به خاطر جشن تولد یک مسابقه لیوان روی هم چیدن تشکیل دادند و کلی من را سورپرایز کردند. آن روز هرگز از یادم نمیرود.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

مرد یا....؟!

این خاطره در اصل در چند کشور برایم اتفاق افتاد ، نمیدانم چرا جمعیت مردهای دو جنسه در دنیا زیاد تر شده ویا اینکه من اینطوری فکر میکنم. بعضیها میگن به خاطر هورمونهای جدید موجود در غذاهاست ، بعضیها میگن به خاطر مواد شیمیایی هست، یکسری میگن به خاطر بی ایمانی هست، بعضیها میگن به خاطر لجام گسیختگی و لذت طلبی ییش از حد انسانهاست.

سالها پیش در ژاپن یک ماشین برام نگه داشت و بنده خدا از من خواست که سوار ماشینش بشم ، من هم از خدا خواسته سوار شدم و مسیر را به او گفتم ، خلاصه کمی انگلیسی بلد بود و شروع کرد به صحبت کردن ، در حین صحبت دستش را میزد به پام ! اولش عادی بود ولی کم کم دیدم داره غیر عادی میشه ، در نهایت معلوم شد که آقا در حقیقت آغا است ! یعنی دو جنسه است البته از نوع مفعول  من هم که دیدم قضیه ممکنه بیخ پیدا کنه ازش خداحافظی کردم و حالیش کردم این کاره نیستم . همین موضوع در شانگهای چین و مارگرای ایتالیا هم اتفاق افتاد و هر دفعه زود خداحافظی را ترجیح دادم. در قرآن از این کار بسیار بد یاد شده است اما بعضی ها عقیده دارند این بیشتر یک امر ژنتیک هست و ربطی به خوب یا بد بودن شخص ندارد. قضاوت با شما.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

آشغال بریز

زمانی که برای آموزش نظامی رفته بودم منجیل، یک روز در یک پارک با دوستم در یک پارک داشتیم تخمه میخوردیم ، پوست تخمه ها رو هم نمیریختیم روی زمین و یکجا جمع میکردیم ، در همین حین یک بنده خدایی با حالت تعجب آمد پیش ما و گفت چرا آشغال نمیریزید؟! بریزید روی زمین آقا ، کیف تخمه خوردن به اینه که پوستش را بریزی روی زمین ! آن روز من و دوستم به ایشان فقط لبخند زدیم ولی این یک واقعیت تلخ در بعضی کشورها مثل ایران ، هند ، پاکستان و... هست ای کاش فضای شهر هم مثل داخل خانه نگه داری میشد ، ای کاش شهر ما خانه ما بود. بعضی صفات را برایتان مثال میزنم که در بعضی کشورهای پیشرفته به ندرت دیده میشود، یکی بوق زدنهای بیمورد است باور کنید اکثر این بوقهایی که توی خیابان میشنویم بیمورد است ، میشود امتحان کرد . بینوبتی در صف هم یکی دیگر از صفات بد است ، آدم چه تو صف یک سوپر یا تو صف بانک و غیره وقتی میبیند یکی بدون در نظر گرفتن ویا حتی اجازه گرفتن از بقیه به قولی تیز بازی میکنه و از بقیه جلو میزنه احساس بدی بهش دست میده، آیا این از بی فرهنگیه یا از ندانستن اصول احترام به حق بقیه ؟ نمیدانم، فقط میدانم کار بدی هست. یکی دیگر از صفات بد چشم به ناموس دیگران داشتن هست ، اگه این کار ایراد نداره پس چرا اگر کسی به ناموس ما چپ نگاه کنه میخواهیم دمار از روزگارش دربیاریم؟ به قول معروف یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به بقیه . اگه دوبله پارک کردن و مزاحم مسیر حرکت ماشینها شدن بده و براش بوقهای طولانی میزنیم پس چرا خودمان بارها وبارها این کار را میکنیم؟

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

وفای به عهد

آخرین دفعه ای که رفته بودیم مراکش ، به دلیل مسائل سیاسی نگذاشتند بریم شهر ، خیلی دوست داشتم از صنایع دستی این کشور مثل دفعه قبلیی که چیزهایی خریده بودم باز هم میخریدم ولی امکانش نبود ، این بود که به یکی از کارگران مراکشی که روی کشتی کار میکرد گفتم آیا امکان دارد این وسیله سفالی را برایم بخری و بیاوری روی کشتی ؟ ایشان گفت بله . قضیه ختم شد و فردای آن روز نزدیک حرکت کشتی شده بود و من کاملا ناامید شده بودم ، چرا که این ظرف سفالی بسیار ارزان قیمت بود و برای طرف سودی نداشت که این کار را بکند در ضمن روز کاری او هم نبود و قرار نبود به کشتی بیاید ، در کل ضرر بود . در عین این که کاملا ناامید بودم دیدم که آن ظرف را برایم آورد و فقط پول خود آنرا گرفت و نه هیچ پول اضافیی ، خیلی برایم جالب بود که چقدر طرف سر قولش بود و خیلی از او تشکر کردم و برایش دعا کردم.

میدانید که در قرآن بارها و بارها به وفای به عهد تاکید شده ولی نمیدانم چرا این مسئله کمتر برای بعضی از مسلمانان مهم است، خیلی وقتها بعد از قول دادن آن را یا فراموش میکنیم یا انجامش نمیدهیم. شاید بعضی چیزها به نظر کوچک بیاید ولی خدا در قرآن نگفته به قولهای کوچک کمتر اهمیت بدهید! به نظر من آدم باید اول کمی فکر کند و بعد قول بدهد.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

تاریخ بی مفهوم است

در عربستان سعودی برای رفتن به غار ثور صبح زود قبل از اذان صبح رفتیم پای کوه برای گرفتن آدرس از یکی از عربهای ریشو که شال قرمزی هم بر سرداشت سئوال کردم که کدام طرفی باید برویم ایشان با تندی برخورد کرد و گفت عوض اینکه به غار بروید نمازتان را بخوانید و غار را فراموش کنید ، به او گفتم مگر نه اینکه این غار توسط حضرت محمد استفاده شده است گفت چرا ولی تاریخ گذشته است و باید آنرا فراموش کرد این قضیه همینطور در غار حرا اتفاق افتاد ، خانه ای که حضرت محمد در آن به دنیا آمده است که در کنار مسجد الحرام واقع است نیز به صورت متروکه افتاده است. به نظر میامد تعدادی از سنی های عربستان از تاریخ خوششان نمی آید ، چرا؟  وارد جزئیات نمیشوم!

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

 

سرقت در آفریقای جنوبی

چند سال پیش در شهر دوربان از آفریقای جنوبی بودیم ، با دوتا از دوستانم رفته بودیم شهر، شاید بدانید که دوربان یکی از نا امن ترین شهرهای دنیاست و آمار قتل وجنایت در این شهر بسیار بالاست، با اینکه روز بود و بیشتر از صد متر با یک خیابان شلوغ فاصله نداشتیم چند نفر با چاقو ما را به ناگاه تهدید کردند و مقداری پول و وسایل شخصی از ما ربودند ، خلاصه حالمان بد جوری گرفته شد و آمدیم کشتی ، یکی از دوستانم خیلی دنبالش را گرفت وهمان روز شروع کرد به تحقیق و مراجعه به پلیس و بررسی نقاط اطراف محل ، جالب توجه این بود که پلیس همان شب به ما اطلاع داد که فردای آن روز باید به اداره پلیس برویم ، وقتی در اداره پلیس به ما اطلاع دادند که افراد سارق را دستگیر کرده اند باورمان نمیشد، قضیه به همین راحتی حل شد ولی نکته جالب توجه تر برای من در اداره پلیس این بود که چندین سفید پوست پشت سر هم آمدند آنجا و از سرقت و تهدید و غیره شکایت میکردند، اکثر مجرمین سیاه پوستان ویا هندیهای مهاجر آنجا بودند، خودشان میگفتند نیجریه ایهای مهاجر از همه بدترند.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

 

 

دعوتی آقا صدام !

چندین سال پیش زمانی که هنوز صدام در راس قدرت بود برای انجام یک سفر توریستی مذهبی رفتم عراق ، آن زمان نمیشد از ایران مستقیما وارد عراق شد وباید از طریق سوریه میرفتی، کاروان ما کلا نه نفرایرانی بود وبس، در مرز عراق ما را به مدت هشت ساعت نگه داشتند و به بازرسی و امور مربوطه مشغول بودند حتی ازمن آزمایش ایدز هم گرفتند! کتابهای مذهبی شیعه ممنوع بود ولی درکمال تعجب بردن دوربین آزاد بود، رشوه گیرها از همان سر مرز شروع کردند به رشوه گیری ، البته رشوه گیری در طول مسیر یعنی در ترکیه و سوریه هم کاملا مشهود بود. همراه گروه ما یک مترجم که قبلا در ایران اسیر بوده هم دیده میشد بعلاوه یک نفر اطلاعاتی هم همراه بود که میگفت به خاطر حفاظت از جان ما درمقابل حملات احتمالی افراد بود البته من که جز خوبی از عراقیها به آن صورت چیز دیگری ندیدم ، خلاصه زمانی که در بغداد به سر میبردیم دو مرتبه صدام ( که عراقیها از ترس به او میگفتند آقا صدام ) ما را به صرف غذا در رستوران خودش که در بالای یک برج زیبا و بلند بود دعوت کرد ، عکسی که در صفحه عکسهای جهان از بغداد دیده میشود از بالای همین برج گرفته ام. عجب غذاهایی بود و کاملا مجانی ! البته فقط ایرانیها را دعوت میکردند.

صدام جنایات زیادی کرد و به خاطر عدل خدا هم به سزای کارهایش رسید.

درصورت تمایل نظر بدهید

RETURN TO TOP بازگشت به بالای صفحه خاطره ها شماره دو

only search this site فقط در اين سايت جستجو کن

 

 

لینکهای داخلی سایت:   Internal Site Links:

عکسهای جهان 1  WORLD PIX 1

 

عکس های دنیا 2   Country PICTURES 2

 

تصاویر عالم 3   Countries Views 3

 

دیدنیهای کره زمین 4   WORLD Sights 4

 

مناظر کشورها 5   All Around Sightseeing 5

 

عکس های جهان 6   Cities Sightseeings 6

 

عکسهای دنیا 7   WORLD PICTURES 7

 

تصاویر عالم 8   Country PIX 8

 

دیدنیهای کره زمین 9   Countries Photo 9

 

مناظر کشورها 10   WORLD View 10

 

مناظر کشورها 11   All Around Sightseeing 11

 

مناظر کشورها 12   All Around Sightseeing 12

 

خاطرات شماره یک

 

خاطره ها نمره دو

 

اتفاقات شماره سه

 

وقایع نمره چهار

 

یادداشت شماره پنج

 

خاطره ها شماره شش

 

خاطرات نوبت هفت

 

خاطره ها شماره هشت

 

خاطره ها شماره نه

 

تصاویر ایران 1  IRAN PICTURES 1

 

عکس های کشور من 2   My country Photos 2

 

 عکسهای شهرها 3   City Photo 3

 

مناظر ایران 4   IRAN Views 4

 

عکس های داخلی 5   Sight PICTURES 5

 

عکسهای مناطق کشور 6   Inside Pix 6

 

تصاویر ایران 7   IRAN PICTURES 7

 

عکس های کشور من 8   My country photos 8

 

عکسهای شهرها 9   City Photo 9

 

مناظر ایران10  IRAN Views 10

 

عکس های داخلی 11  Sight PICTURES 11

 

عکسهای مناطق کشور 12  Inside pix 12

 

تصاویر ایران 13  IRAN PICTURES 13

 

عکس های کشور من 14  My Country Photos 14

 

عکسهای شهرها 15  City Photo 15

 

مناظر ایران 16  IRAN Views 16

 

عکس های داخلی 17  Sight PICTURES 17

 

عکس های داخلی 18  Sight PICTURES 18

 

عکسهای مناطق کشور 19  Inside pix 19

 

 

 

 

مدیر سایت: سهیل سلیمانی     Site Owner: Soheil Soleimani

Soheilnets.com

 

 soheilnets.com

Free Sitemap Generator